جاذبه، ابر، باران و خاطره؛ برگردان چهار شعر به فارسی

جاذبة

يتكيء رأسكِ على الكتف ،
الكتف على جذع شجرة ،
الشجرة تنمو الآن أكثر..
‏تتساقط الثمار بين يدي ،
وأكتشف شيئاً جديداً في الجاذبية

 

جاذبه

سرت بر شانه‌‌ای تکیه می‌زند،
شانه بر تنه‌ی درختی،
درخت بارورتر می‌شود،
ميوه‌ها ميان دستانم فرو می‌ریزند،
وچیزِ جدیدی را،
کشف می‌کنم از جاذبه..

 

***

 

غيمة

‏من قبل أن تعرف أنها ستمضي نحو الجبال الجرداء ..
من قبل أن تكبر ويكسوها السواد ،
من صغرها حين كانت فكرة لرياح عاتية..
وهي تدرك أن المعنى في البذرة ،
في شجرة على وشك الموت..
‏في وردة مغلفة لحفل ميلاد
‏وفي فكرة أن تتوقف العتمة قليلاً..
‏قليلاً لتكون الحياة صالحة لعصفورين على غصن

ابر

پیش از آن‌که دریابد
که به سوی کوه‌ها‌ی عریان می‌رود..
وپیش از آن‌که حجم بگیرد و سیاهی بپوشاندش..
از کوچکی‌هایش..
آن‌گاه که اندیشه‌ای بود
در وزش بادهای سهمگین
معنا را در دانه یافته بود..
در درختی بر آستانه‌ی مرگ
در گلی آزین شده در جشن تولدی..
و به امید اندک ایستادن تاریکی
اندکی.. تا زندگی بسازد..
با دو گنجشک بر یک شاخه..

 

***

 

المطر

كان المطر يعمل كخلفية موسيقية لثرثراتنا،
لم ننتبه إليه وهو يجمع الحكايات والأسرار والكلمات التي همسنا بها باللهجة الدارجة الصرفة ..
يجمعها واحدة واحدة ..
ويهطل من جديد ..
لم ننتبه …
لم يكن وقتاً مناسباً لننتبه

باران

باران
چونان موسیقیِ متنِ پچ‌پچ‌هامان بود
وحواسمان نبود
آن‌گاه که جمع می‌کرد
تمام داستان‌ها،
رازها
و سخنانی که به لهجه محلی
زمزمه می‌کردیم..
آن‌ها را
دانه‌ دانه گرد هم می‌آوُرْد..
و باز می‌بارید
حواسمان نبود…
زمان مناسب نبود كه حواسمان باشد

 

***

 

ذكرىٰ

في ذكرى أول شباك تفتحه بيديك..
‏اول مرة عرفت فيها كم من الأجنحة فيك..
‏وطرت..
‏طرت عاليا..
‏ولم يصدقك احد.

خاطره

به یاد گشودن اولین پنجره‌
با دست هایت..
برای نخستین بار فهمیدی چه بال‌ها که درون توست..
پرواز کردی..
اوج گرفتی..
بی آن‌که کسی باورت کند..

 

 

شعر از محمد خضر شاعر اهل سعوديه
مترجم از عربی به فارسی ضیاء عتیقی

 

 

هر گونه کپی‌برداری از این مطلب، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *