بررسی مسئله‌ی اخلاق

چکیده:

در طول تاریخ انسان هایی می زیستند ، که برخی از آن ها اگر چه عمرشان به پایان رسیده و در حال حاضر در جهان دیگری به سر می برند ، اما همچنان با اخلاق نیک و انسانیتی که داشتند  یادشان در بین مردم زنده است. در حالیکه برخی دیگر از آن ها ، با آنکه هنوزنفس می کشند وهنوز بین ما زندگی دارند  اما بین بود و نبودشان تفاوتی نمی بینی در واقع این اخلاق است که نام تو را زنده در همه ی زمان ها زنده نگه می دارد .

همانگونه که ملک الشعرای بهار سروده :

اقوام روزگار به اخلاق زنده اند

قُومی که گشت فاقد اخلاق مُردنی ست.

مقدمه:

همه ی ما از این مسئله آگاهیم که فرق انسان با سایر موجودات قوه ی عقل اوست. در واقع اخلاق و رفتار انسان با دریافت پیام از عقل، به فعلیت می رسد؛ چرا که عقل ذاتا قدرت تشخیص خوبی و بدی یک کار را داراست. مستثنی انسانهای دیوانه که خلل یا نقص در عقل خود دارند ، عقل آنها توانایی تشخیص بین دو کار زشت و نیک را ندارد. چه بسا انسان های عاقلی که از قدرت تشخیص عقل خود استفاده نکنند و بین کارهایشان هیچ تفاوتی نمی بینی وبا یک نگاه آن ها را دچار گمراهی سختی می بینی . عقل زینت آدمی ست و اخلاق  درست ثمره ی استفاده ی درست از عقل است. آن انسان عاقلی که به شیوه ی درستی از عقل خود استفاده نکند را نمی توان دیوانه تلقی کرد چرا که دیوانه ها عقل شان دچار مشکل است و کسی چه می داند شاید اگر عقل سالمی داشتند به بهترین شکل ممکن از آن استفاده می کردند ؛ پس آن عاقلی که از عقل خود استفاده نکند فلسفه ای جز، حماقت و بی اعتنایی به خود و شخصیت خود ندارند.

به یاری خدا در این مقاله سعی خواهم کرد که در حیطه ی اخلاق به بیان مفهوم واژه ی اخلاق ، تفاوت اخلاق با تربیت ، همچنین تعریف علم اخلاق و اهمیت وضرورت فلسفه ی اخلاق علاوه براین پیشنه ی فلسفه ی اخلاق بپردازم.  

پیشگفتار:

مفهوم شناسی واژه ی اخلاق :

اخلاق جمع «خُلْق» و «خُلُق» است که به معنای سرشت ، طبیعت ، عادت ، خوی و… به کار می رود . در قرآن کریم نیز واژه ی خُلُق به همین معنا به کار رفته است: «انکَٔ لَعَلی خُلُقٍ عظیم»=« به راستی که تو را خویی والاست».البته خوی و سرشت گاه مانند شجاعت و کرامت ، پسندیده است و گاه مانند ترسویی ولئامت ، بد و نکوهیده .

عالمان اخلاق معانی اصطلاحی متعددی برای «اخلاق» بیان کرده اند. یکی از رایج ترین آن ها عبارتند از:

« صفات نفسانی » که در نفس انسان رسوخ کرده و پایدار شده باشد .

برخی از دانشمندان ، اخلاق را شامل صفات نفسانی غیرپایدار نیز دانسته اند.

معانی اصطلاحی دیگری نیز برای اخلاق ذکر می شود؛ مانند نظام اخلاقی یا نظریه ی هنجاری یک فرد یا گروه ، همچون اخلاق عملی پیامبر اکرم (ص)، سقراط، اخلاق عملی ورزشکاران.گاهی هم اخلاق به معنای نهاد اخلاقی زندگی به کار می رود. در این کاربرد اخلاق معنایی هم عرض هنر، علم و حقوق خواهد داشت.۱

فرق تربیت و اخلاق:

تربیت با اخلاق تفاوتی دارد، با اینکه اخلاق هم خود نوعی تربیت است و به معنی کسب نوعی خُلق وحالت وعادت می باشد. تربیت مفهوم پرورش و ساختن را می رساند و بس. از نظر تربیت فرقی نمی کند که تربیت چگونه و برای چه هدفی باشد؛ یعنی در مفهوم تربیت، قداست نخوابیده که بگوییم تربیت یعنی کسی را آن طور پرورش بدهند که یک خصایص مافوق حیوان پیدا کند، بلکه تربیت جانی هم تربیت است و این کلمه در مورد حیوانات نیز اطلاق می شود.یک سگ را هم می توان تربیت کرد، اعم از اینکه تربیت شود برای اینکه با صاحبش رفتار خوبی داشته باشد یا برای گلّه که گرگ را بگیرد و یا برای اینکه خانه را پاسبانی کند، همه تربیت است. این لژیونهایی که اغلب کشورهای استعماری از افراد جانی تأسیس می کنند و اینها را کمی هم به اصطلاح جانی تر بار می آورند که باکی از هیچ چیز نداشته باشند و هر فرمانی را بدون اینکه فکر کنند در چه زمینه ای است اجرا کننده، کارشان تربیت است.

اما در مفهوم اخلاق قداستی نهاده شده است و لهذا کلمه ی «اخلاق» را در مورد حیوان به کارنمی برند. مثلاً وقتی اسبی را تربیت می کنند، نمی گویند که به او اخلاق تعلیم می دهند. اخلاق اختصاص به انسان دارد و در مفهومش نوعی قداست خوابیده است. لذا اگر بخواهیم با اصطلاح صحبت کنیم باید بگوییم فن اخلاق و فن تربیت یکی نیست و دوتاست. فن تربیت وقتی گفته می شود که منظور مطلق پرورش باشد به هر شکل. این دیگر تابع عرض ماست که طرف را چگونه و برای چه هدفی پرورش دهیم. اما علم اخلاق یا فن اخلاق امری تابع غرض ما نیست که بگوییم اخلاق بالاخره اخلاق است، حال هرجور که ما بار بیاوریم؛ بلکه در مفهوم اخلاق نوعی قداست خوابیده است ( که باید ملاک و معیار قداست را به دست آوریم). لذا می گوییم فعل اخلاقی در مقابل فعل طبیعی قرار می گیرد. البته این نکته باید روشن باشد که اینکه می گوییم « در مقابل فعل طبیعی» این را دو جور می توان تعبیر کرد : یکی اینکه بگوییم فعل اخلاقی یعنی فعل ضد طبیعی، و ما هر فعلی را برضد اقتضای طبیعت باشد فعل اخلاقی می نامیم.[ دیگر اینکه بگوییم فعل اخلاقی یعنی فعل غیر طبیعی. بدیهی است] مقصود این نیست که ملاک فعل اخلاقی این است که برضد طبیعت باشد و هرکاری راکه برضد طبیعت باشد و هرکاری را که بر ضد طبیعت باشد کار اخلاقی بنامیم. یک آدم مرتاض به خود رنج می دهد و برخلاف طبعش رفتار می کند، ولی ما نمی گوییم که چون او کاری برضد طبیعت خود انجام داده فعلش اخلاقی است. این نمی تواند مقیاس باشد و هیچکس هم چنین حرفی نمی زند. اینکه می گوییم « در مقابل فعل طبیعی» مقصود ضد طبیعت نیست، بلکه مقصود افعال غیر طبیعی است، یعنی افعال مغایر با افعال طبیعی و نوع دیگری از فعل ها غیر از کار هایی که مقتضای طبیعت بشری است و بشر به حکم ساختمان طبیعی اش انجام می دهد. هرکاری که انسان آن را به حکم ساختمان طبیعی اش انجام دهد فعل طبیعی است و فعل اخلاقی فعل غیر طبیعی است.۲  

تعریف علم اخلاق:

اندیشمندان و پژوهشگران تعاریف گوناگونی برای«علم اخلاق»ارائه نموده اند که به رغم اختلافات جزئی، می توان به تعریف زیر اشاره کرد:

علم اخلاق علمی است که با آموزش صفات و ملکات پسندیده و طریقه ی کسب آنها و نیز بیان صفات بد و راه و روش اجتناب از آن ها، رسیدن به منش خوب را به ما نشان می دهد و نیز شیوه ی صحیح رفتار ما را در ارتباط با خود، دیگران و خداوند، به منظور نیل به سعادت و کمال، معرفی می کند.۳

اهمیت و ضرورت فلسفه اخلاق:

از آغاز آفرینش آدمی اخلاق همواره در کنار آدمیان حضور داشته است و هیچ انسان و جامعه ای را نمی توان بی نیاز از اخلاق دانست. زیرا انسان تهی از اخلاق و فضایل اخلاقی، انسان نمایی بی روح است؛ چرا که با اخلاق و عمل به احکام اخلاقی است که انسان طریق تکامیل حقیقی را می پیماید و به سرمنزل مقصود می رسد؛ تا آنجا که رسول اکرم (ص) هدف بعثت خود را اتمام مکارم اخلاق بیان کرده است.(بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.)

ممکن است کسانی ضرورت اخلاق و علم اخلاق و نیاز به آن را بپذیرند، اما عافیت طلبانه چنین بیندیشند که برای رسیدن به اهداف اخلاقی، توسل به دین کافی است و دیگر نیازی به مباحث نظری و بنیادی فلسفه اخلاق نیست. اما باید گفت نه علم اخلاق به تنهایی ما را از فلسفه اخلاق بی نیاز می کند و نه پیروی از دین. زیرا:

۱ــ کنجکاوی انسان سبب می شود که پرسش هایی درباره ی اخلاق به او مطرح شود که برای پاسخ گویی به آن ها به مباحث فلسفی اخلاق نیاز است.

۲ــ در عمل به قواعد واحکام اخلاقی مشکلات و تعارض هایی بروز می کند که حل آن مشکلات و ارائه ی مبنایی برای رفع این تعارض ها برعهده فلسفه اخلاق است.

۳ــ ارائه ی چارچوب و مبانی و پایه های یک نظام اخلاقی منسجم، منوط به اندیشه ورزی ها و دقت های نظری در فلسفه اخلاق است. زیرا حتی اگر ما دستورها و قواعد اخلاقی را از دین دریافت کنیم، برای تنظیم آن ها در یک نظام هماهنگ اخلاقی، نیازمند فلسفه اخلاق هستیم.

۴ــ برای دفاع از آموزه های اخلاقی و پاسخ گویی به شبهات مطرح شده درباره ی مفاهیم، مبانی و مسایل اخلاقی نیازمند مبنایی صحیح و استوار هستیم که تنها با ژرف نگری محققانه در فلسفه اخلاق به دست می آید.

همه ی این وجوه بیانگر نیاز شدید ما به فلسفه اخلاق است، به ویژه که با پیچیده ترشدن روابط انسانی در جوامع بشری، مسایل جدیدی پدید می آید که پاسخ آن ها را باید از فلسفه ی اخلاق جست و این امر، ضرورت پرداختن به این دانش را دو چندان می کند.

برای به دست آوردن حکم اخلاقی اعمالی چون شبیه سازی و قتل ترحمی، و نیز برای اصلاح رفتار اخلاقی دیگران و تعالی و تکامل اخلاقی خود، به پیش فرض هایی نیاز است که بدون آن ها نمی توان وارد این عرصه شد.۴

پیشینه‌ٔ فلسفه‌‌ٔ اخلاق:

فلسفه ی اخلاق به شکل امروزی آن، که به صورت یک رشته مستقل و عملی در آمده است، دانشی جوان به شمار می آید که از عمر آن بیش از یک قرن نمی گذرد. عده ای معتقدند که جدایی فلسفه اخلاق از قلمرو فلسفه و از علم اخلاق، به    سال ۱۹۰۳ باز می گردد که جرج ادوارد مور، کتاب مبانی اخلاق را نوشت. اما مباحث این حوزه در میان فیلسوفان از دوران یونان باستان تا به امروز وجود داشته است. این واقعیت را می توان با مراجعه به مباحث فلاسفه که در تاریخ فلسفه اخلاق ثبت شده است، به دست آورد؛ به گونه ای که حتی در قالب شعر و حماسه در ششصد سال قبل از میلاد این مباحث مطرح بوده است. ریشه های فلسفی این مباحث را می توان تا زمان گزنوفن (۵۴۰ــ ۵۰۰ ق.م) و هراکلیتوس(حدود ۵۰۰ ق.م) پی گرفت. در دوران بعد، این مباحث را سقراط (۳۳۲ــ ۳۸۸ ق.م) پیگیری نمودند و در تثبیت فلسفه اخلاق صورت یک رشته مستقل، از زمان سقراط شروع شده است. پس از ارسطو هم مباحث فلسفه اخلاق به کوشش اپیکوریان (مکتب فلسفی که به همت اپیکوروس یونانی بنیانگذاری شد)، رواقیون (مکتب فلسفی که از سوی زنون اهل قبرس پایه گذاری شد) و… ادامه یافت. در قرون وسطا نیز افرادی مانند آمبرس میلانی ( حدود ۳۴۰ــ ۳۷۹.م) آگوستین هیپویی ( ۳۵۴ ــ ۴۳۰.م) و در دوران متاخر قرون وسطا آن سلم (۱۰۳۳ ــ ۱۱۰۹.م) در برخی از آثارش به صورت ضمنی به پاره ای از مباحث فلسفه اخلاق پرداخته که از جمله می توان به بحث از تحلیل عدالت و غایت زندگی و نیز بحث از تفاوت عمل، شهوت و اراده در کتاب درباره ی مفهوم پاکدامنی و گناه اولیه اشاره کرد. آبلارد (۱۰۷۹ ــ ۱۱۴۲.م) نیز از دیگر فیلسوفان متاخر قرون وسطا است که به همراه دیگران این مباحث را ادامه دادند. در دوران رنسانس و مدرنیسم نیز بازار این مباحث همچنان گرم بود؛ تا اینکه در اوایل قرن بیستم فلسفه ی اخلاق به صورت یک رشته علمی مستقل ظهور نمود.

در میان مسلمانان توجه به اخلاق از هنگام بعثت رسول اکرم امری ضروری و بایسته و بخشی از دین شناخته می شد. بدین روی از همان ابتدا عالمان اخلاق به پیروزی از آموزه های قرآن کریم و بیانات معصومان به تألیف کتاب های مفیدی در زمینه اخلاق پرداختند؛ مانند تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، اثر ابن مسکویه، تهذیب الاخلاق، نوشته ی یحییٰ بن عدی، اخلاق ناصری اثر خواجه طوسی، احیاء علوم الدین به قلم محمد غزالی، محجه البیضاء، نوشته ی فیض کاشانی، جامع السعادات، اثر ملا مهدی نراقی، معراج السعادة،  اثر ملا احمد نراقی و ده ها کتاب اخلاقی دیگر.

به رغم همه ی این کوشش ها به بحث از فلسفه اخلاق به صورت مستقل کمتر توجه شده است. شاید از جمله عوامل آن، این بوده است که عالمان اخلاقی مسلمان برای اخلاق ــ که صفات خوب و بد و راه دستیابی به آن ها یا اجتناب از آن ها بحث می کند ــ اهمیت زیادی قایل بودند و رسیدن به سعادت را در پرتو آن میسّر می دانستند. از این روی بحث از مبانی احکام اخلاقی برای آن ها کمتر ضرورت داشته و چه بسا آنان مشکلاتی از این دست را با تکیه بر این استدلال حل می کردند که پشتوانه ی اخلاق آن ها، دین اسلام است و چون این دین حق است، چندان نیازی به مستدل نمودن اخلاقیات آن با مباحث عقلی و فلسفی نیست.

به هر حال برای کمتر پرداختن به مباحث فلسفه ی اخلاق در جهان اسلام می توان عوامل جامعه شناختی، روان شناختی و اعتقادی دیگری را نیز به دست آورد. اما این سخنان بدان معنا نیست که هیچ یک از مسایل فلسفه ی اخلاق ــ هر چند به صورت غیر مستقل ــ مورد توجه نبوده است. زیرا عالمان مسلمان در لا به لای بحث های مختلف فلسفی و کلامی و اصولی خود مباحث ارزنده ای درباره ی برخی مسایل فلسفه اخلاق ارائه کرده اند؛ مباحثی مانند مسئله مشهور «حسن و قبح» که از قدیم در میان اشاعره و معتزله و شیعه محور بحث بوده و در کتاب های کلامی و اعتقادی به صورت مفصل مطرح گردیدهه است. این بحث در دوره های بعدی به حوزه ی مباحث اصول فقه نیز راه یافت.

همچنین درکتاب های فلسفی درباره ی عقل عملی و نظری، جبر و اختیار، اراده، انگیزه و حقیقی یا اعتباری بودن مفاهیم فلسفی که شامل مفاهیم اخلاقی نیز می شود، بحث های عمیق و دقیقی صورت گرفته است؛ مباحثی که می تواند سرآغاز تدوین کتب مستقل و جامعی در زمینه فلسفه ی اخلاق و ارائه ی نظام فلسفه اخلاق اسلامی شود تا با تکیه بر مبانی محکم فلسفه ی اخلاق اسلامی، بتوانیم مبانی علمی و عقلی اخلاق قرآنی را به صورت تحلیلی و علمی به دیگران عرضه کنیم و در برابر سایر دیدگاه ها و مکاتب اخلاقی و انتقادهای آن ها، از اخلاق اسلامی دفاع نماییم.۵

منابع و مآخذ:

۱ـ فصل اول کتاب دانشگاهی فلسفه اخلاق( نویسنده ی امیر خواص)، ص ۱۶

۲ـ کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ( نویسنده ی متفکر شهید استاد مرتضی مطهری)، ص ۶۷

۳ـ فصل اول کتاب دانشگاهی فلسفه اخلاق( نویسنده امیر خواص)، ص ۱۸

۴ـ فصل اول کتاب دانشگاهی فلسفه اخلاق(نویسنده امیر خواص)، ص ۲۵ ۵ـ فصل اول کتاب دانشگاهی فلسفه اخلاق( نویسنده امیر خواص)، ص ۲۹

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *