به کجا چنین شتابان…

زن، کیک پخته شده ی خود را در ظرف زیبایی قرار داد و با ظرافت خاصی آن را مطابق میل همسرش تزیین کرد… باعجله به اتاقش شتافت. لباسش را عوض کرد… رنگ قرمز را انتخاب کرد و آرایشی به همان سبک برچهره اش نشاند… می دانست همسرش این رنگ را بیشترمی پسندد… نگاهی به فرزند کوچکش انداخت…آرام و معصوم هم آغوش دنیای بی خبر خواب شده بود.
مشتاقانه باردیگر به سراغ کیک رفت… زیرچشمی به همسرش موبایل در دست، مقابل تلویزیون نشسته بود، نگریست… یک ماهی می شد که دونفره ای باهم نداشتند… از آخرین کلام همسرش سی روزی گذشته بود که اندام او را با زن های تلویزیون مقایسه کرده و گفته بود:
_به خودت بیا… به جای پخت این چیزای شیرین، یکم اندامت رو مثل بقیه شیرین کن!
صدای کلام و خنده ی تمسخرآمیزش را به یاد آورد… دستش برای بردن سینی ای که پرعشق چیده بود، کمی سست شد اما زیر لب باخود گفت:
_نگران نباش… طوری نمیشه…تو این مدت تغییر کردی…
کنار همسر نشست… فنجانی چای به همراه تکه ای از کیک در بشقاب طرح قلب مانندی، مقابلش گذاشت. نگاهی به همسرش انداخت. تمام حواسش در بند صفحه ی تلفن همراهش بود که تصویری را پیش چشمانش به نمایش گذاشته شده بود.
آهسته گفت:
_عزیزم چایت سرد نشه.
چیزی جز صدای سکوت از او نشنید… باردیگر کلامش را تکرار کرد ولی همچنان چشم های همسرش به مدل های رنگارنگ بود و حواسش به تلفن همراهش.
زن غمگین اما متبسم گفت:
_می شه صدای تلویزیون رو کم کنی؟
زن به طرف کنترل نیم خیز شد که مرد با عصبانیت مانع شد و گفت:
_دست نزن… صداش خوبه بچه بیدار نمی شه… اینا رو ببین بلکه خودتو لاغر کنی.
_اما من که تغییر کردم… نگاه کن.
مرد پوزخندی زد و گفت:
_اینقدر ناچیزه که به چشم نمیاد.
زن با خشمی که سعی در کنترل آن داشت، گفت:
_تو اصلا به من نگاه می کنی که به چشمت بیام؟… تمام نگاهت شده دیدن این شبکه ی لعنتی و محتوای بی ارزشش.
زن برخاست و شتاب زده به اتاق فرزندش که از آغوش خواب رها شده بود، پناه برد و او را به سینه اش فشرد… بوی پاکی اش، بوسه ی آرامش دهنده ای بر چشمان بغض آلودش شدند.
‌ ***
زن با عجله ساک کوچک فرزندش را در دست گرفت. از خانه خارج شد و کنار همسرش در ماشین نشست… در بسته که شد، ماشین نیز به حرکت درآمد… اول کمی پرشتاب راند اما دقایقی بعد از سرعت ماشین کاست و با لبخند معناداری مسیر ادامه داد.
زن متعجب او رانگریست.
_چی شده؟
_نفهمیدی؟
_چی رو؟
_دختر قاسم آقا بود… همسایه ی کوچه ی بالاتر ما.
_خب؟
_آرایش کرده بود… ندیدی؟
_چرا ولی چیزی عجیبی نبود.
_آره ولی از همیشه یکم بیشتر بزک کرده بود… دیروزم دیدمش که حسابی تیپ زده بود و اصلاح کرده بود… گمونم خبرای شده… حتما نامزد کرده یا…
زن دیگر چیزی نمی شنید .. نه می خواست بشنود و نه بداند .. دلش گرفت .. دردش آمد … انگار چیزی مثل نیشی زهرآلود قلبش را به قبر تبدیل کرده بود .. عمیق و پر درد و هراس .. بغض راه نفسش رابند آورده بود .. لبش را گزید .. آرام اشکش را پاک کرد … و به مقصد رسید .. خانه ی بی دردسر پدری …
نفسش با اشک بیرون راند و به دور شدن ماشین همسرش خیره ماند .. نمی دانست با شتاب به دنبال کار خود می رود یا کاری که به دیگری گره می خورد .
به دور شدن ماشین خیره ماند .. در پی راه دیگری بود .. راهی که یا به سرانجام می رسید یا آغازگر سرانجام دیگری می شد ..

اشتراک گذاری:

یک دیدگاه برای “به کجا چنین شتابان…”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *