خسارت

نویسنده: فروغ حزبه


یکی از اهالی وارد خانه‌مان شد و فریاد زد: گونی کم اوردیم، حالا چیکار کنیم؟ آب تا کمر بالا آمده بود، ترس برمان داشت که علاوه بر زمین‌هایمان جانمان را نیز از دست بدهیم. همه چیز زندگی‌مان در همان چند هکتار زمین آبا و اجدادیِ به گِل نشسته و چند راس دام و خانه‌ایی که ۶ سر عائله در آن زندگی می‌کردند خلاصه می‌شد. انگار خمپاره در دلِ شهر زده باشند، در یک چشم به هم زدن همه جا را آب برداشت. کرخه که تا پارسال خشک بود حالا چنین طغیانی کرده بود که برای مهار کردنش ده شبانه روز جان کندیم، طوری‌که انگشتانِ دستمان را احساس نمی‌کردیم و از خستگی کنار سیل بند چرت می‌زدیم. کاظم می‌گفت اوضاع اهواز کمی بهتر است، فقط شط شبیه ۵۰ سال پیش پُر آب شده و آب فاضلاب وارد تعدادی از منازل شده است‌، التماس می‌کرد که همه چیز را رها کنیم و به خانه‌‌اش برویم. وقتی ضجه‌های یوما را شنید که می‌گفت: ما مردمان جنگیم، طاقت میاریم. خونه‌ زندگیمونو ول نمی‌کنیم. کاظم، یوما فقط برامون گونی بفرست این جوونامون چشم به راه کمک مردمن. کاظم دلش طاقت نیاورد و گفت: با کمک میام خویه‌‌‌‌. یوما… یوما صدامو می‌شنوی، درت به جونم قوی باش.
به ما می‌گفتند بچه‌ی جنگ، انگار این چرخه تمامی نداشت.
روز دهمِ تلاشِ ما برای ساختن سیل بند بود، کنار رودخانه با دیدن وضعیت اهالی به سال‌ها پیش برگشتم، وقتی بچه بودم و دشمن با تانک وارد محله‌مان شده بود، وقتی آواره شدیم و برای مدتی به شیراز رفتیم، وقتی غم همه‌ی عالم در سینه‌ی سوخته‌ی ما بود، وقتی یوبا در جبهه شهید شد و استخوان‌هایش را آوردند.
چفیه‌هایی که دور کمر و پیشانی بسته بودیم حسِ قدرتِ توام با بغض را همراه داشت، بغضِ اینکه تنها خودمان بودیم، دولت به دادمان نرسید و خودمان راه نجاتمان را ساختیم، مردمانی که انگار سهمشان تنها پسوند جنگ زده بود.
بعضی‌ها تا گردن در آب بودند و گونی‌هایی که پُر از خاک و سنگ بود را روی هم قرار می‌دادند، طوری‌که به ارتفاع ۶ متر رسیده بود. لحظه‌ایی که سیل را مهار کردیم و ساخت سیل بند به اتمام رسید همه اشک شوق می‌ریختیم و یزله کنان می‌خواندیم: بچینه الشط ما بچانه (سیل را به گریه انداختیم). حاج عباس رو به ما گفت: از ما خواستن شهر رو تخلیه کنیم. زمینامون و رزقمون نابود شد اما پای خونه و زندگیمون ایستادیم؛ ما شهر رو دست تنها نجات دادیم‌.
چند وقتی گذشت. دخترم نوال که تازه ارشد عمرانش را گرفته بود یک روز گفت: بابا، استادمون امروز می‌گفت این سیل بخاطرِ عملکرد بدِ سد بوده نه عملکردِ عادی طبیعت، بخاطر مدیریت بد و این همه سدی بوده که رو خونه و زندگی‌مون و آثار باستانیمون ساختن، همه چیو نابود کردن، آخه چرا؟ چقدر مردممون زدن تو سرشون که سد نسازید، اما چی شد نتیجه‌ش، ها؟ ما فقط خسارت جانبی این ماجرا بودیم. هیچ کس دلش برا ما نسوخت.
با حرف‌های دخترم و همچنین وضعیت آشفته‌ی شهر که علی‌رغم وعده‌های بازسازی و کمک مالی چه در سیلاب سال ۹۵ و چه حالا که محقق نشدند، و دیدنِ هر روزِ زمین‌های از دست رفته‌ی‌مان که مثل آیینه‌ی دقی ما را می‌آزرد، برای همیشه راهی اهواز شدیم.
گذشت تا عید نوروز ۱۴۰۰، دل و دماغ عید را هم نداشتیم. ویروسی دنیا را فرا گرفته بود که خیلی‌ها را تا پای مرگ کشاند و حتی مرگشان را رقم زده بود. در میان ترس و تشویشِ این ویروس و مرگ بعضی از اقوام بودیم که اهواز در بهت و ناباوریِ خشکیِ عامدانه‌ی کارون و هورالعظیم فرو رفت، طوری‌که هر روز در گوشه‌ایی عده‌ایی اعتراض می‌کردند و هشدار می‌دادند کارون را دریابید و بخاطر استخراج نفت هور و محیط زیست را نابود نکنید؛ اما کو گوش شنوا و ما در تعجب بودیم آن سیل کجا و این خشکسالی کجا!
کاظم می‌گفت: سد و تونلای بی‌صاحبی که ساختن کارون رو خشک کرده. یه دم دردِ سیل و خونه خراب شدنمون رو داریم یه دم دردِ خشک کردن کارونی که پُر آب ترین رودِ ایرانه. خو ما چه گناهی کردیم اینجا به دنیا اومدیم و بچه‌ی این خاکیم. غصه‌ی چه چیزها رو به دلمون گذاشتن…

 

هر گونه کپی‌برداری از این مقاله، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *