خط، خال، هویت

معمولاً هفته ای یک بار به این جا می آمد، لبخندی که همیشه بر لب داشت حس خوبی به همه منتقل می کرد…
از کاستی های روزگار می نالید ولی خودش را نباخته بود. مانند تشنه ای در بیابان فقط دست‌های خط دار او را نگاه می کردم… ناخوداگاه پنجره ای به سال ها و شاید نسل های خیلی قبل‌تر باز می کرد.
غرق در معنا و مفهوم می شدم، به آرامی و متانت خاصی، لیست داروهایش را برایم می خواند.
برکتی که در سیمای او وجود داشت، حس سبک بالی به من القاء می کرد…
در لابه لای صحبت هایش همیشه از مادرش یاد می کرد
و برای من اما، رابطه ی استاد و شاگردی تداعی می شد.
بسامد این گفتگوها، تلنگری از تجربیات فراوانی بود که موهای سیاه و باوقار او را تبدیل به خرمنی سفید کرده بود.
به همکاران خانمِ محل کارم همیشه نصیحت های تاپ و نابی می کرد که حاکی از پختگی کلام او بود.
بیش از هر چیز محو پیشانی چروکیده او شدم که یکی از شاخص ترین نمادهای بارز چهره او به نظر می رسید.
در وسط پیشانی بالاتر از دو ابروی او، نمادی از هلال و ستاره ای نقش بسته بود با خالکوبی های که می گفت یادگار مادربزرگ اش است، و با لحن دل انگیزش آرام آرام می گفت: برای من همانند نگین تاجی هستند که برایش بی نهایت اهمیت دارد.
واقعا زیبا کار شده بود؛ تجربه ها و سخنان او از گذشته، مرا به سوی سراهای تاریخی قدیمی مملو از حکایات و حوادث تلخ و شرینی غرق می کرد که خروج از آن تقریباً ناممکن بود.
حضورش زمان را متوقف می‌ساخت، شاید دعای خوبی نباشد ولی همیشه دوست داشتم که به محل کارم بیاید و از برکت وجودی او و عطر عربی و اصیل که همه ی جو را پر و مرا مسحور می کرد، فیض ببرم.
در ذهن این گونه تصور می کردم که تنها زندگی می‌کند چون کارهای روزمره و مراجعات را خودش به تنهایی انجام می‌داد.
شب که از سر کار برمی گشتم در ذهنم غوغایی به پا می شد از افکاری که ما را در این دنیای در حال تغییر از چه شاخصه های مهم میراثی به دور رانده است؟

محققین در امر گردآوری و تثبیت تاریخ شفاهی این مردم، تا چه اندازه از این دُرّ های گرانبهای جامعه، به طور علمی و منسجم از حجم گستردگی تجربیات، حکایات محلی، داستان های منقول، و هنرهای خاص و بی بدیل همچون خالکوبی و معانی آن که هر انسانی را به تاریخی مملو از هویت و دانسته های جدید متصل می کند، را ثبت و ضبط کرده اند؟
در حقیقت شاید دور از واقعیت نباشد لکن تجربیاتی که در دل این بخش از میراث هویتی ما گنجانیده شده است را در دل هیچ واحد درسی یا دانشگاهی نمی توان یافت و از این مطالب چه کتاب هایی که می توان به رشته ی تحریر درآورد و افسوس که ما تا چه اندازه بدانها بی توجه بوده ایم !

زمانه ای که تکنولوژی وارد زندگی تک تک ما انسان ها شد و در ظاهر به خدمت بشریت درآمد با در هم شکستن این تجربیات، عملا آن ها را به وادی فراموشی رهسپار کرده و چیزی را برای آیندگان نگذاشته است، گویی آمده است همه چیز و همه کس را همسان کند، یک شکل .. یک نگاه .. یک مطالبه ..و یک نتیجه عام !

حکایت ها و داستان های که میراثی فوق‌العاده با ارزش و حاصل قرن ها تجربه، سینه به سینه از پدران به فرزندان و مادران به دختران نقل شده است، در خطر فراموشی قرار گرفته اند.

اسامی اماکن، شخصیت ها، جریان های اجتماعی و فرهنگی، روایت ها، داستان ها، امثال، نقل و قول ها و .. هر آن چه ما را به تاریخی غنی از این سرزمین وصل می کند، روزانه در حال از دست رفتن هستند.
حال که جامعه ما با چنین امواج سهمگینی رو به روست در ذهن پرسش گر ام این سؤال متبادر می شود که چرا با وجود تمام نواقص و کمبود های موجود، ما دست به ثبت میراث معنوی خود نمی زنیم !


اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *