زنان ایران به روایت دیولافوا ..

کتاب *ایران کلده و شوش* ، در سال ۱۸۸۷ میلادی در فرانسه به چاپ رسیده و نشان ملی لژیون دونر، (Legion Dhonneur) فرانسه را به خود اختصاص داده است.

محتوای این کتاب حاصل یادداشت های سفر خانم دیولافوآ ست که از بندر مارسی در جنوب فرانسه آغاز نموده، پس از عبور از دریای مدیترانه و ترکیه و قفقاز به ایران و عراق آمده، سپس از طریق راه آبی خلیج فارس و دریای عرب و دریای سرخ و دریای مدیترانه، به فرانسه بازگشته است.

این سفرنامه ظاهرا به منظور تحقیقات باستان شناسی و از جمله تاثیر معماری ساسانی بر معماری اسلامی صورت پذیرفته است اما به دلیل آن که در نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی که مصادف با افزایش فعالیت های استعماری کشورهای صنعتی اروپا بوده است ، جریان این سفر می توانسته جنبه های سیاسی خاص خود را نیز داشته باشد .

کتاب ایران کلده و شوش ، گذشته از بررسی و تطبیق متن ترجمه ای با متن اصلی و نظر بر این که مترجم ، نص قابل اعتماد و صادقانه ای را به ما تحویل داده است ، با نصی بسیار پر مغز و زیرکانه روبه رو می شویم .

قصه حضور محققین و مستشرقین در این سرزمین ، پیش از قرارداد سایکس بیکو بشدت جذاب است ، در دوره ای که مفاهیم مدرن دولت و ملت هنوز در فضای اجتماعی سیاسی مردمان خاور میانه رخنه نکرده بود ، این سفرها عموما با اهداف سیاسی و بسیار هوشمندانه برنامه ریزی می شد.

آن چه از این دورها به جای مانده است نتنها آثار گران بهائی از نگاه حوزه تاریخ اند بلکه در فضاهای اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و حتی شیوه های پژوهش و تحلیل بسیار قابل تامل اند ، از رفتارهای خباثت آمیز و نگاه های از بالا به پایین غربی ها در آثارشان که بگذریم نکات بسیار ظریف و جالبی را در حوزه های مختلف می توان بدست آورد ، جزئیاتی که بررسی آن ها در حوزه های مختلف می تواند ما را به شناخت دقیق تری از جوامع خود در ادوار تاریخی مختلف برساند ، آن هم در برهه هایی از تاریخ که ما از قلم فرسایی جز در چند حوزه مشخص ، با سبک و سیاقی محدود و بی مغز ، حرفی برای گفتن نداشتیم .. !

هنگامی که با متن همراه شویم ، در خواهیم یافت نویسنده در عین حال که هدف اصلی خود را در نوشتن سفرنامه به صورت کاملا متمرکز دنبال می کند به موازات آن موضوعات مختلف را به تسلسل اهمیت پی گیری می کند یکی از موضوعات وی در کنار موضوع اصلی این سفرنامه ، به صورت بسیار ریز بینانه و دقیق بررسی و تحلیل حال و هوای زنان در دوره قاجاریه است .

در این نوشته نیز سعی شده است  فضای اجتماعی زنان به روایت دیولافوآ به صورت اجمالی بررسی شود .

ایشان پس از ورود به ایران مدتی را در تبریز به سر برند و آن جا در باب وضعیت اجتماعی زنان در شهر چنین روایت می کند :

– در تبریز ما به قونسول های روس و انگلیس معرفی شدیم یکی از بانوان انگلیسی از زندگانی در تبریز می نالد و می گفتمن در محله ارمنستان و در این کوچه های تنگ زندانی هستم و نمی توانم بدون حجاب از دروازه شهر خارج شوم زیرا که فورا عده زیادی بدور من جمع می شوند و با ولع شدیدی به من نگاه می کنند و مجبورم طوری بیرون بروم که کسی ملتفت نشود .

بنابر این با لباس مسلمان در می آیم و چادر به سر می کنم و البته چنین کاری برای یک زن اروپایی بسیار سخت و زحمت آور است.

– به هنگام خروج از تبریز مادام در کاروان با پسری روبه رو می شود که صورت با آب و رنگ با چشمانی نافذ توجه اش را به خود جلب می کند ..

چرا که این پسر با خانم ها که هیچ کس حق حرف زدن با آن ها را ندارد زیاد حرف می زند همیشه بشاش و خندان است و پیوسته از این کجاوه به کجاوه دیگری می رود و فرمایشات خانم ها را انجام می دهد . حرکات و رفتارهای این پسر مدتی زیر نظر مادام بود به قدری که با اولین توقف از مستخدمین خود احوال پسرک را جویا شد یکی از آنها به وی گفت : خانم اشتباه کرده اید این پسر نیست بلکه دختر است ولی مادام باور نمی کرد ..

دیگری گفت : نظر به این که آقا  مرد مقدس و متدینی است و می داند که خدمتکاران رو بسته اش نمی توانند بدون زحمت در مسافرت کاری را انجام دهند این دختر شجاع کرد را استخدام کرده و سرش را تراشیده و به لباس پسرانه در آورده تا بتواند با خانم ها آمیزش کند و با صورت باز به خدمت آن ها بپردازد حتی نام اورا تغییر داده و دستور داده است که او را علی صدا کنند تا کسی نفهمد او دختر است .

مادام از هوش و ذکاوت این مرد به وجد آمد .. سپس تلاش کرد که صورت زنان را ببیند اما دوباره به دلیل ترس آن ها این خواسته به ناکامی انجامید .

– در این بخش از سفرنامه که مربوط به خروج کاروان پس از خرم دره می باشد بالاخره مادام موفق می شود با اقا علی [همان دختر ] ارتباط برقرار کند ، وی قصه صاحب کاروان را که بچه دار نمی شود و جریان غیر اخلاقی همسران وی که به واسطه آن امر صاحب فرزند شده اند را از زبان نوکر او به تفصیل شرح می دهد و می گوید : این داستانی ست که علی برای من نقل کرده است ، نمی دانم راست است یا دروغ ولی این مسئله مسلم است که پاره ای از زنان برای ارضای خاطر شوهرشان بانواع حیل متوسل می شوند .

آن قدر اختناق و فضای بسته بر حیات جامعه زنان در آن عصر تحمیل شده بود که با مرگ تدریجی در محیط کمپ های اسرای محکوم به کار اجباری تفاوت چندانی حِس نمی شد ، شدت این بحران به قدری بود که به محض ورود تفکر جدیدی که به نگاه زنان اهمیت می داد ، همه را به خود جذب می کرد بدون آن که آن نگاه ، مسلک و یا راه بخواهد در قبال پذیرفته شدن برای اثبات حقانیت خود در جدال با اندیشه های حاکم بر جامعه قرار گیرد ، سرعت در پذیرفتن این تغییر جدید آن چنان برای طبقه عامه سهل و تبدیل به یک عقیده راسخ می شد که می توانست به راحتی بازخورد های نسنجیده و دور از عقلانیت خود را برای عوام و حتی گاهی برای خواص جامعه بخوبی توجیه کند .

– مادام در سفرنامه خود در باب رُشد مذهب ظاله بابیه می گوید : دستورات مذهب جدید به نفع نسوان بود . تعدد زوجات را نهی می کرد و به آن ها اجازه می داد نقاب و چادر را به دور اندازند و بدون حجاب بیرون آیند و شوهران می بایستی به آن ها احترام کنند و در جامعه مقامی داشته باشند .

ایشان هنگامی که به تهران می رسد محدودیت های زنان حرم سرا و خواص را به شدت سخت تر و پر اختناق تر از زنان عامه مردم می بیند و در شرح وضعیت عمارت نگارستان یا اندرون فتحعلیشاه اشاره می کند که خانه سوگولی های حرم و آپارتمان هر یک از آن ها مرکب از دو اتاق که درب آن ها شیشه ندارد و همیشه باید باز باشد تا روشنایی هوا در آن ها داخل گردد. مادام در نوشته خود می پرسد آیا این زندان بزرگ صحنه های رشک و رقابت و فساد اخلاق را دیده که درب آن ها همیشه باید بر روی این جمعیت زنان بدبخت که بخصوص برای ارضای شهوت شاه در آنجا درهم ریخته اند بسته باشد ?

در ادامه سفر خود در تهران به شرح دیدار خود با ناصرالدین شاه می پردازد و این گونه می نویسد :

– شاه با تعجب [ از دکتر تولوزان , دوست و هم وطن مادام و موسیو دیولافوا ] پرسید : چطور این جوان زن است ?
سپس روی بمن کرده و به زبان فرانسوی گفت : مادام چرا لباس بلند اروپائی را ترک کرده اید ?

من جواب دادم که برای سهولت مسافرت و مخصوصا برای این که کمتر جلب نظر کنم این لباس را اختیار کرده ام ، البته اعلیحضرت می دانند که چقدر مشکل است که زنان در ممالک اسلامی با روی باز در انظار عمومی حرکت کنند و تصور می کنم که عادت و رسوم و قوانین مذهبی در ایران بیشتر از سایر ممالک رعایت می شود .

در ادامه پرسیدند ..

شاه : همه جا با این لباس مسافرت کرده اید ?

مادام : بلی غالبا با این لباس بودم ولی در موقع مسافرت به ایران تصمیم گرفتم که همیشه با این لباس باشم .

شاه : کار بسیار خوبی کردید ، در ممالک ما زن ها نمی توانند با روی باز بیرون آیند مردم تحریک می شوند و شاید آشوب هم بکنند ، ناصر الدین شاه برایشان قیاس عکس می آورد و به مادام می گوید که اگر بانوی ایرانی در لباس خود در پاریس باشد مردم چگونه رفلکسی خواهند داشت و در انتها می گوید : بسیاری از مردان ایرانی در تمام عمر به غیر از زن خود و اقوام نزدیک روی زن دیگری را نمی بینند .

– پس از رسیدن مادام دیولافوا و همسرش به کاشان جریان به قدرت رسیدن حاکم کاشان به واسطه خواهرش که سوگلی ناصر الدین شاه بود را به تفصیل مرور می کند و نیز دیالوگی را که میان خودش و خانم حاکم کاشان به صورت پنهانی ردو بدل می شود را می نویسد و مادام بسیار متعجب می شود از سؤالی که آن خانم می پرسد که که با این مقام و رتبه عالی سالی چقدر مدخل دارید ? [ *مدخل یعنی دزدی و تقلب که مباشرین ایرانی دارند و از خزانه دولتی و مالیاتی اختلاس می کنند و از مردم هم آن چه بتوانند می گیرند* ]

در پاسخ به او گفتم هیچ .

خانم تعجب کرد و گفت پس لابد شوهر شما برای بدست آوردن مال در دولت کار می کند .

مادام می نویسد : من می دانستم که این خانم از روی سادگی و بدون فکر قبلی چیزهایی می پرسد ، *لذت مطالعه و افتخارات علمی و درستی و بی غرضی در ایران چیز مجهولی است اغلب ایرانیان لیاقت هر کسی را در ترازوی زرنگی و تردستی وی می سنجند* .

البته زن حاکم می خواهد با این پرسش به اندازه لیاقتم به من احترام بگذارد .

– مادام مسیر اصفهان را در پیش می گیرد و پس از چندی با زیبا خانم در آن جا آشنا می شود ، زیبا خانم زن حاج حسین تاجر فرش فروش شخصیت جذابی برای اوست لذا به صحبت او می نشیند ، از هوش فوق العاده و صفات ممتاز وی به شگفت آمده ، و نیز از آرایش مختصر اش متوجه شده بود که مدتی در دربار سلطنتی زندگانی کرده بود.

او را به حرف وا می دارد زیبا خانم از زمان گذشته که نزد شاه بوده داستان هایی را روایت می کند از مسافرت های شاه به اروپا که وی با دو نفر از زنان سوگلی شاه تا مسکو همراه شاه بود و بسی اظهار تاسف می کرد که به امر شاه مجبور شده از مسکو به ایران بازگردد .

مادم می نویسد از زیبا خانم پرسیدم مملکت روسیه را چطور دید آیا از اوضاع آنجا خوشتان آمد ، در پاسخ گفت : من ابدا این مملکت را ندیده ام زیرا به محض ورود به کشتی من و دو نفر همراهم را در یکی از اتاق های کشتی محبوس کردند و در محل تنگ و بدون هوائی به سر بردیم و چون کشتی به بادکوبه وارد شد مارا فورا به داخل قطار راه آهن کردند و در آن جا نیز زندانی شدیم ، حتی پنجره واگن ها را هم بستند و ممکن نشد نظری به بیرون اندازیم. به محض ورود به مسکو هم ما را در اتاقی حبس کردند و خواجه ها مواظب ما بودند که از اتاق خارج نشویم .

همین که شاه فهمید ما را با تحمل چه زحمتی با لباس ایرانی تا مسکو آورده اند و احساس کرد این مسافرت برای او مشکل است و محفوظ ماندن زنان از آلایش امکان پذیر نیست ، تصمیم گرفت ما را به ایران برگرداند .

مادام دیولافوا پس از آن که به خوبی چهره جامعه زنان ایران را در نقاط مرکزی و شمالی ترسیم می کند آن را با زنان جنوب به ظرافت به قیاس می گذارد ، در ابتدا شرایط کلی جامعه را شرح می دهد و سپس به فضای باز اقلیم جنوبی می پردازد او می گوید :

– ایرانیان برعکس اعراب عموما تفریح طلب اند ، بزرگان و اعیان و اشراف یک یا دو نفر ندیم دارند که در موقع مخصوص به لودگی و مسخرگی می پردازند و آن ها را سرگرم می کنند و می خندانند ، البته شاه و زنان حرم وی نیز همچنین سرگرمیهایی دارند .

ایشان آن قدر از فضای به دور از نگاه جنسی صرف در اقلیم جنوبی به شگفت می آید که درهنگام رسیدن به محمره (خرمشهر) این چنین می نویسد :

 

– در اینجا من به قضیه ای فوق العاده بر خوردم و آن این است که در این جا نوکران مرد هم در اندرون داخل می شوند بدون این که رسوایی و بدنامی برای خانم ها تولید شود و عجیب تر این که خانم ها هم از نوکران روی نمی پوشند در صورتی که درب اندرون های اعیان و اشراف ایرانی آریائی نژاد بروی هرکس به استثنای صاحب خانه و زنان و خواجه سرایان بسته است و ابدا مرد بیگانه جرئت نگاه کردن به آن طرف را ندارید ”

هنگام ورود به محمره (خرمشهر) با تورکان خانم همان همسر جابر المرداو الکعبی آشنا می شود ، پس از آشنایی به سبب شخصیت خاص اش کنجکاوی اش افزایش می یابد به این جهت با پرس و جو درباره ایشان نقل می کند :

وی به واسطه هوش سرشار و هنرمندی و استعداد ذاتی که داشتند با وجود آن که بچه دار نشدند اما طولی نکشید که خود را به مقام سوگولی حرم رسانید و نزد شیخ قرب و منزلتی پیدا کرد.

مادام در نوشته های خود نیز اشاره دارد که ” در بدو ملاقات اولین پرسش او از من این بود : آیا زبان روسی می‌دانید ؟ با کمال خجلت گفتم نه پرسید ترکی اسلامبولی چطور؟ باز گفتم نه ، گفت عربی هم که البته نمی‌دانید فارسی چطور؟ گفتم بلی می‌دانم و از آن به بعد با فارسی سلیس با من صحبت می‌کرد.

 

مادام دیولافوا بقدری از این ملاقات متاثر می شود که می گوید : ” *هرگاه آن موقع را به یاد می آورم تمام اعضایم به لرزه در می آید* ”

شاید مادام هرگز تصور نمی کرد در اقلیمی که با مرکز کشور این چنین فاصله دارد تا این اندازه اهالی آن خصوصا زنان جامعه نسبت به مرکز کشور مدرن تر ، به روز تر و با آزادی بیشتری زندگی کنند . به طور قطع زمین های بیشمار حاصلخیزی که ۱۲ ماه قابلیت کشاورزی دارند ، رود های خروشان کارون دز و کرخه ، خطوط تجارت آبی میان شوشتر ، اهواز ، خرمشهر ، بصره ، بوشهر تا هند ..
حضور ادیان و مذاهب مختلف در این اقلیم و نیز افزایش ارتباط مردم عرب جنوب با تجار بریتانیایی ، فرانسوی ، هندی و ترکی در منطقه و .. همه و همه این موارد سبب شده بود ، سطح آگاهی و ارتباط مردم عرب جنوب را به شدت افزایش دهد به طوری که روایت دیولافوا نسبت به حال و هوای این اقلیم ، خصوصا  فضای اجتماعی سیاسی زنان در آن دوره ، این تقدم و سطح رفتار متمدنانه را کاملا تصدیق می نماید .

 

” *محمد نبهان ، Jun 2019* ”

 

*منبع* :

– کتاب ایران کلده و شوش ، مادام ژان دیولافوا ، مترجم علی محمد فره وشی به کوشش دکتر بهرام فره وشی ، چاپ و انتشارات دانشگاه تهران و نیز وب سایت رسمی موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران (نشريه الکترونيکي زنان) ، از سفرنامه مادام ديولافوا (ايران و کلده) ، ترجمه و نگارش: فره‌وشي (مترجم همايون سابق)،تهران،خيام، ۱۳۳۲،ص ۵۰۹-۵۱۱٫

لینک :

http://iichs.org/index.asp?id=1092&doc_cat=9

 

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *