سه داستان کوتاه عربی؛ از نعمت­های خداوند

قصه هایی هدفمند از نعمت­های خداوند، (دو زبانه – ویژة کودکان) رضا الحیدری

مترجم: دیانا محمدی


  • تنوِعٌ وجمالٌ

قَرّرتْ إدارة مدرسة جِنان إجراء مسابقة في الرّسم، موضوعها الفصول الأربعة، فأحبّت المشارکة في المسابقة، وشرعت جنان فرسمتِ الرّبیع الأخضر، والخریف بأوراقه الصّفراء، والشّتاء النّاصع البیاض المغطی بالثّلوج، أمّا الصّیفُ فکانَ عند جنان بحراً وأسماکاً ورِمالاً ذهبیّةً علی الشّاطیء … یومَ إعلانِ النّتیجة، کانَ قلب جنان یخفق شوقاً لِسَماعها، وما إن سَمِعتْ اسمها، حتّی هبّت مِن مکانها باتّجاه المِنصّة تستلمُ جائزتها، والسّعادة تَغمر قلبها الصّغیر، ولسانها یُتَمتِمُ بِشکرالله الّذي ساعدها في إنجاز عملها. ما أجمل الفصولَ! فَلِکلّ فصلٍ حَسَناتُه الّتي تَجعله یتباهی بها علی باقي الفصول. فَلولا الرّبیع لما استمتعنا بِمَنظرِ الخُضرة والجمالِ في الطّبیعة، ولولا الصّیف الحارّ لما نَضجتِ الفاکهة اللذیذة، ولولا الخریفُ والشّتاء ونعمةُ المطرِ الْلذان یحملانها لَجَفّتِ الأرضُ وانتهتِ الحیاة. إنّ الفصولَ منْ نِعَمِ اللهِ العظیمة علی الإنسان.

 

  • تنوع و زیبایی

مدیریت مدرسه جنان تصمیم گرفت، مسابقة نقاشی برگزار کند که موضوع آن «چهار فصل» است. جنان دوست داشت در مسابقه شرکت کند. به ­همین خاطر دست به­ کار شد و بهار سبز، پاییز با برگ­ هایی به رنگ زرد و زمستان پوشیده از یخ را کشید؛ و اما تابستان در نظر جنان، دریایی بود و ماهی و شن­های طلایی ساحل …

روز اعلام نتیجه، قلب جنان از شوق شنیدن اسمش می­تپید. به­محض این­که اسمش را صدا زدند، از جای خود بلند شد و به طرف تریبون رفت تا جایزة خود را دریافت کند. خوشحالی قلب کوچکش را غرق در خود کرده بود و شکر خدایی را زمزمه می­کرد که در انجام کارش، به او کمک کرده بود.

فصل­ها چه زیبا هستند! هرفصل خوبی خودش را دارد که به­واسطة آن بر دیگر فصل­ها مباهات می­ ورزد. اگر بهار نبود، نمی­ توانستیم از منظرة سبز و زیبای طبیعت لذت ببریم؛ اگر تابستان گرم نبود، میوة خوشمزه نمی­ رسید؛ اگر پاییز و زمستان و نعمت بارانی که دو فصل در خود دارند، نبود؛ یقیناً زمین خشک می­ شد و زندگی به پایان می ­رسید.

بی­ گمان فصل­ها یکی از نعمت­های بزرگ خداوند بر انسان هستند.

 

 

 

  • العاملة الصغیرة

أخذ السلیمانُ یبکي وهو یقوم بِحلِّ تمارین الرّیاضیات. نظر إلیه والده بحنانٍ وقال: لاتیأسْ یاولدي، وحاولْ مرةً ثانیةً، قد تنجح وتجد الحلَّ.

– تَعبتُ یا أبي. لقد حاولتُ مرّتینِ ولم أصل إلی نتیجةٍ صحیحةٍ.

– لا بأس یا بُنیَّ، قـمْ واذهب إلی آخرالحدیقة، وانظر ما فیها.

أسرعَ سلیمانُ إلی الحدیقة، وبعد دقائقَ قلیلةٍ کان واقفاً أمام نملةٍ صغیرةٍ تحملُ حبّةً من القمحِ فَتَقَعُ منها مرّةً بعد مرةٍ. وهي تعاود حملها دون کللٍ أو مللٍ. خَجِلَ سلیمانُ من نفسه وفَهِمَ ماذا کان یقصدُ أباه، وعاد إلی دروسه وهو یشعر بنشاطٍ عجیبٍ. النملةُ یاصغاري مخلوقٌ عجیبٌ حقّاً! هذه الحشرة الصّغیرة الحجمِ مجدّةٌ في عملها ولا تعرف الکسل أبداً. وهی تجمع عن الأرض طعاماً یبلُغُ وزنُهُ أضعافَ وزنها. وقد ألهمها اللهُ أن تُقَسّمَ حبّةَ القمح إلی قسمین، حتّی تبقی یابسةً وصالحةً للأکلِ، فلو لم تقسمها لصارتْ نَبْتةً لاتسطیعُ أکلها. وکما تعرفون فهناک سورةٌ في القرآن الکریمِ اسمُها سورة النمل وهذا فخرٌ لها.

 

 

  • کارگر کوچک

سلیمان هنگام انجام تمرینات ریاضی، شروع به گریه کرد. پدرش به او نگاه کرد و آرام به او گفت:

– نا امید نشو پسرم و یک بار دیگر تلاش کن؛ شاید موفق شوی و راه حلی پیدا کنی.

– خسته شدم پدرجان. دو بار سعی کردم و به جواب درست نرسیدم.

– اشکالی ندارد فرزندم. بلند شو، به انتهای باغ برو و ببین چه چیزی آن­جاست.

سلیمان به سرعت به باغ رفت و بعد از چند دقیقه، جلوی مورچة کوچکی ایستاد که دانة گندمی را حمل می­ کرد. مورچه بارها و بارها دانه را می ­انداخت و دوباره بدون خستگی و ناراحتی آن را حمل می­ کرد. سلیمان از خودش خجالت کشید؛ فهمید منظور پدرش چیست و با احساس نشاط عجیبی به درسش برگشت.

بچه ­های من! مورچه به ­راستی آفریدة عجیبی است. این حشرة کوچک در کارش کوشاست و اصلاً خستگی را نمی­شناسد! غذاهایی را روی زمین جمع می­ کند که وزن آن بیشتر از خودش است. خدا به او الهام کرده است که دانة گندم را به دو قسمت تقسیم کند تا خشک و مناسبِ برای خوردن باقی ماند؛ اگر این کار را نکند به گیاهی تبدیل می ­شد که نمی­ توانست آن را بخورد. همان­طور که می­دانید، سوره­ای در قرآن کریم وجود دارد که اسم آن «نمل» است و این برای مورچه افتخاریست.

 

 

 

  • إسمع الحکایة للآخر

کان فادي یرکضُ مختبئاً مِن اُمّهِ لایریدُ أن تُقَلّمَ أظافره. کلّما کان یراها تحملُ المِقصَّ الصّغیرَ کان یصیحُ هارباً… أمسکتْ أمّه بــیده برفقٍ وهي تقول له:

– قصُّ الأظافرِ لیسَ مؤلِـماً یاعزیزي. تعالَ لأحکي لکَ قصّةَ الولدِ الّذي کان یترکُ أظافره ولا یقلّمها ویترک شعرَهُ منفوشاً لایُسرِّحه.

جلس فادي علی الأرضِ مُصغیاً للحکایة، بینما راحتْ أمّه تقصُّ أظافرَه بهدوءٍ. سأحدّثکم الیوم عن الأظافر یا أصدقائي، أنظروا إلیها کم هي جمیلةٌ تُزَیّنُ أصابعنا! شکراً لله الّذي جعل الأظافرَ کَالشّعرِ لاإحساسَ فیها، حتّی لانشعر بالألمِ حین نقُصُّها. علینا الإهتمام بنظافتها علی الدّوام؛ فَتَحتَ الأظافرِ الطّویلة تعیشُ الجراثیمُ یاأحبَّتي! وأطیعوا کلامَ نبیّنا علیه الصلاة والسّلام حین أوصانا بِنظافةِ أظافرِنا وتقلیمها.

 

  • حکایت را تا آخر بشنوید

فادی می ­دوید تا خود را از مادرش پنهان کند. او نمی ­خواست که ناخن­ هایش را کوتاه کند. هربار که میدید مادرش ناخن­گیر کوچک را دست گرفته است، گریزان فریاد می ­زد. مادر بامهربانی دست او را گرفت و به او گفت:

– عزیزم گرفتن ناخن درد ندارد؛ بیا تا برایت قصة پسری را تعریف کنم که ناخن­ هایش را کوتاه نمی­کرد و به همان حال می­ گذاشت و به موهایش اهمیت نمی­ داد و آن را شانه نمی ­زد.

فادی درحالی که به داستان گوش می­داد، روی زمین نشست و مادرش به آرامی شروع به گرفتن ناخن­ هایش کرد.

دوستان من امروز، در مورد ناخن با شما صحبت می ­کنم. نگاه کنید چه زیباست که انگشت­ هایمان را آراسته می­ کند. سپاس خدایی را که ناخن­ها را مانند مو ساخته است که احساسی ندارد؛ به­ طوری که وقتی ناخن­ هایمان را می­ گیریم، دردی احساس نمی­ کنیم. عزیزانم ما همیشه باید به نظافت ناخن­ها اهمیت دهیم؛ چراکه همواره زیر ناخن­های بلند، میکروب زندگی می­کند. از سخنان پیامبرمان (ص) هنگامی که ما را به نظافت ناخن ­ها و کوتاه کردن آن­ها سفارش می­ کند، اطاعت کنید.

 

 

  هر گونه کپی‌برداری از این مطلب، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *