سکوت انگشت‌ها

کارگران هنگام خروج از کارخانه
شاید لومیر ما را سر کار گذاشته
باشد
از برج ایفل تا سر برج
که حقوق ما نان بود
میان سنگ‌ها
دندان‌ها!
به ایستگاه نرسید آخرین قطاری
که انتقام بود
شرم من از خودم بود
که برای رهایی‌ام شقیقه‌ام را
سالم گذاشتم
انگشت‌ها سکوت کردند
برگ‌ها تنها
بین من و پنجره
چه می‌توانم بگویم از ارتفاع
پنجره‌ بین من و پرت شدن
از خودم
از شقیقه‌ام!

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *