شاید دیگر هوایی نوزد

نویسنده: نرجس سالمی


برای رفتن به دانشگاه عجله داشتم. ماشين ها توی ایستگاهِ بلوار به صف ایستاده بودند. هر راننده مسیرش را داد می زد.
با ماشینِ مسیرِ دانشگاه سوار شدم. دوتا دانشجوي دختر و زنی قبل از من توی ماشین نشسته بودند.
از زن خواستم جلو؛ کنار راننده بنشیند تا من عقب کنار دو دانشجو بنشینم.

زن داد زد و دستانش را در هوا تکان داد. انگار داشت هوای اطرافش را پاره پاره می کرد.

– اگر قراره جلو بشينم عمراً سوار بشم

سكوت كردم. دو دانشجو از زن خواستند که جلو بنشیند. زن سر تکان می داد و مخالفت می کرد. سرما و بوی لجن های به جا مانده از باران دیشب حالم را بهم می زد.
چیزی به شروع كلاس نمانده است.
بحث همچنان ادامه دارد ومن ساكت بیرون منتظرم تا بحث تمام شود ولی نمی شد. نگاهی به راننده تاکسی کردم. سکوت کرده و فقط از آینه به زنها زل زده بود.

– من جلو می شینم

و بدون آن که منتظر عکس العملشان باشم، توی تاکسی پریدم. دست هایم را بهم مالیدم.
راننده نگاهی به من کرد و لبخندی به من زد. دندان های زردش و آن تکه غذاهای به جا مانده روی سبیلش حالِ خرابم را خراب تر كرد .
راننده؛ کلاسِ توجیهی برپا کرد. از پاکی و نجابتش حرف زد. از توی آینه نگاهی کرد و گوشه های سبیلش بالا و پایین شدند. سرش را به طرف من کرد.

– مگر خانم دکتر؟
همراه لبخند چشمکی به من زد. بوی سیگار و سیر و پیازی که از دهانش به صورتم خورد حالم را منقلب کرد. دستانم را جلوی دهانم گرفته و تند تند نفس کشیدم تا بالا نیارم.

– خانم دکتر
راننده بصورتم خیره شده و بعد با سرش اشاره ای به دانشگاه کرد.
سریع از ماشین بیرون زدم . همان جا بالا آوردم. دست به کیفم بردم تا کرایه تاکسی را بپردازم. راننده با سرعت داشت دور می شد. پول را در هوا تکان دادم تا ببیند. راننده کله اش را از شیشه در، بیرون آورد و داد زد.

– کرونایی لعنتی کرایه ات بخوره تو سرت.

دو دختر با شنیدن کلمه کرونا با سرعت عجیبی از من دور شدند و زن آن طرف بلوار داد و بیداد کرد، که بچه‌های بدبختش بی مادر شدند.
خندیدم. سریع صورتم را با چادرم پوشاندم. لعنتی عجب بوی دهان وحشتناکی دارد.

هر گونه کپی‌برداری از این مقاله، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *