شبی که خواب سیاه‌ترین کابوسش بود

شاعر: شبنم میرزایی‌وند


خانه‌تکانی نکنید
جمعه
زن دل‌مرده‌ی خانه
ویار خاطره دارد
عکس تو
دلش را زیر و رو می‌کند

در این کوچه بی‌دیوار
پرسه می‌زند
خرده‌های یادی
که میهمانِ
خانه‌ی بی‌توست
آرامشش از نفسش هدر می‌رود
زنی که لباس بغض خطوط بدنش را
لوندانه نشان می‌دهد..

***

رفته‌ای
مانده‌ام
خیالت در سرم می‌پیچد
می‌بینمت
می‌آیی
و هر لحظه
دختری شیزوفرن
متولد می‌شود…

***

عبور هزار وهم را دیده بود
و‌ مانده بود‌
میان‌ شبی که خواب
سیاه‌ترین کابوسش بود…

***

به بالینم بیا
شاید کسی
اینجا
در رحِمی ناقص
پوچ
سرگردان
انتظارت را بکشد
و تو
همانی باشی
که در دنیای اَلَست
سیر نگاهت کرده بودم…

***

پله پله از تو دورتر شدم
خانه بر سرم آوار شد
رفته بودی
وقتی صدایت زدم
ایستاده بر آخرین پله

***

می‌روی
و من تمام فاصله‌ها را
برای برگشتنت گرو می‌کشم

***

تمام خیابان‌های پاییزی با تو همدست‌اند/
با هم کمر به قتل زنی بستید
که رفتنت
کمرش را شکسته بود…/
من
به هیچ‌کدام از ستون‌های خانه
اعتماد ندارم!

 

هر گونه کپی‌برداری از این مقاله، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *