عشق در شادگان

همیشه علاقه مند بودم تعریف عشق را دریابم چرا که واژه ای است، میلیاردها بار در انواع متون تکرار شده است. چینش و صف آرایی کلمات در بسیاری از کتب نتوانست مرا راضی کند، چرا که با هر بار خواندن تفسیر جدیدی از عشق به موضوع قبلی شک می کردم تا این که روزی عشق را در شادگان با تمام وجود لمس کردم و دیگر هیچ تفسیری از عشق را از آن پس نپذیرفتم، چرا که از فاصله ای نزدیک قداست عشق را نظاره گر شدم و در برابر آن صحنه که مرا تکان داد تعظیم کردم.

روزی جهت عیادت یکی از دوستانم به شادگان رفتم، شادگان شهری بزرگ با تاریخی سترگ است. آن جا کَرم و مهمانوازی را با تمام وجود می توانید به عنوان یک مهمان لمس کنید. البته شاخص بزرگتر یا به عبارتی مهم تر زنان شادگان هستند. می گویم مهم تر به این سبب که زنان در حقیقت فونداسیون اجتماع هستند. شادگان مزین به زنانی صبور و نجیب و زحمتکش است . زنانی که هم پای مردان برای خوشبختی خانواده تلاش می کنند، چند باری که به روستاهای شادگان تردد داشتم وقتی یک زن شادگانی را می دیم کوهی از نجابت و اقتدار در نظرم مجسم می شد.

ملا فاضل سکرانی روح این شهر و عبود حی سلطان پاره ای جدا ناشدنی از تن تاریخ مهم این مردم است. سطح آموزش در شادگان ضعیف است ولی سواد بسیار قوی است ؟؟!!

این قدر نخلهایشان را دوست دارند که وقتی یک پیر مرد شادگانی را در کنار نخلهایش می بینید این احساس به شما دست می دهد که دارد با آن ها صحبت می کند.

با کلیه این تفاسیر سئوال اساسی به ذهنم می رسد و آن این است که چرا فصل گلاب گیری در کاشان سبب جمع شدن توریست ها از سایر کشورها می شود، که نهایتاً باعث ایجاد شغل و در آمد نیز می شود لکن هیچ کس عملیات شیرین شیره گیری از خرما را در شادگان نظاره گر نیست.
عملیاتی که با کمی تبلیغ و زحمت و معرفی می تواند به برند جهانی تبدیل شود منطقه ای که دارای المان های مهمی چون هور، تالاب، نخل، صید، صنایع دستی بی نظیر و…. می باشد سزاوار نیست که این چنین در گوشه ای عزلت اختیار کند. شادگان با همت مدیران و جوانانش می تواند یک قطب سیاحتی در خاور میانه مبدل شود که در قِبل آن برای شهر شغل و در آمد سرشاری ایجاد کند.

ذهن پرسشگرم غرق چنین افکاری بود که ناگهان دیدم به منزل دوستم رسیدم، او و پدرش که خنیاب نام دارد با هم و تنها زندگی می کنند، خنیاب همسرش را به خاطر بیماری از دست داده بود.
از دیدن آن ها بسیار خوشحال شدم و از دیدن وضعیت رو به بهبودی دوستم که از جریان غم انگیز مادرش نشات گرفته بود خوشحالی ام دوبرابر شد. خنیاب با توجه به اینکه در سن و سال بالای قرار دارد، اما روزها سخت به کشاورزی مشغول است و طبعاً زود احساس خستگی می کرد و جهت خواب نیز جمع ما را آن شب سریع تر ترک کرد و ما به سرعت تنها شدیم و تا پاسی از شب نشستیم، موضوعی مرا در آن چند شب کمی کنجکاو کرد چرا که هر یک ساعتی یک بار تقریبا دوستم بلند می شد و پنجره مضیف را باز می کرد و به بیرون نگاه می کرد. از او علت را سوال کردم، جواب داد که اگر بگویم باور نمی کنی ولی شخصا نگاه کن و ببین پدرم کجا و چگونه می خوابد؟؟!!

خنیاب آن قدر روحش با کشاورزی و آب عجین است که شبها در کنار پمپ آب رستن می خوابد. پمپی که صدایی مانند بالگرد دارد. پسرش ادامه داد که خنیاب می گوید: هیچ صدایی در شب مانند پمپ آب و شر شر آب به من آرامش نمی دهد. با این که صدای آزار دهنده ای دارد ولی پیرمرد چنان در کنارش خوابیده که گویی در یکی از هتل های معروف به خواب رفته است.
او می گوید من عاشق هستم، عاشق آب و خاک و نخل و گندم. نامگذاری این صحنه را به خوانندگان می سپارم که دربردارنده اوج تجلی عاشق به معشوق است .

پسرش می گوید: وقتی آب در بعضی مواقع کم شود چنان نگران می شود که حال و حوصله خودش را هم ندارد.

حقیقت این است که انتقال آب از خوزستان انتقال حیات و زندگی است. انتقال آب از خوزستان بسان کشیدن نخ تسبیح از دانه های آن است و نتیجتاً دیگر تسبیحی وجود نخواهد داشت. انتقال آب خوزستان جهت آبیاری کلم در مرکز و تشنه گذاشتن گندم که محصول استراژیک است ظلمی نابخشودنی به اقتصاد کشور است. انتقال آب از خوزستان مانند این است که کودکی را از مادرش جدا کنند. این یادداشت را نوشتم تا شاید متولیان امر این موضوع را ببشتر حلاجی کنند و آب را از مجرایی که خدا و خود آب اختیار کرده اند منحرف نکنند. چرا که خنیاب ها حیاتشان به شرشر همین آب بند است و بس ؟؟!!

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *