فرهنگ عزاداری

مرضیه خانم چادرش رو روی سر مرتب کرد و زنگ همسایه اش رو زد
_کیه؟
_منم… بیا پایین مریم جون… دیرشده
_اومدم… اومدم.
بعد از دقایقی هر دو مسیر خانونه ای رو رفتند که صاحبش پرچم سیاهی که با خط طلایی شیک نوشته شده بود (یا حسین) زده بود بالای در خونش.
_می گم مرضیه جون امروز چرا اینقدر النگو دست کردی؟
لبخندی زد و گفت:
_واسه رو کم کنی
_از کی؟
_از زهراخانم… نمی دونم روضه گرفته واسه ثوابش یا نشون دادن طلاهاش.
_راست می گیا… کاش زودتر می گفتی اون سینه ریز طرح طاووسم رو مینداختم.
کمی فکر کرد. لبخندموذیانه ای زد و گفت:
_ولی اشکال نداره. منم بلدم حال کیو بگیرم
_کی؟
_جاریم… خیرندیده هرسال نذری قیمه میپزه
_این که بد نیست
_نه نیست اما نه تا موقعی که از روی قصد می پزه…فلان و بهمان شده می دونه مادرشوهرم این غذا رو دوست داره واسه همین درستش می کنه و یه قابلمه پرگوشتش رو براش میفرسته. منم گفتم امسال یه دیگ بزرگ آش رشته بار میزارم که کل خانواده شوهرم دوست دارن و جاریمم انگشت به دهن بمونه… البته به نیت نذر هم هست. می خوام با یه تیر دونشون بزنم و بترکونم.
بعد خنده ای کرد که اخم رو به صورت مرضیه خانم آورد.
_هیس… بابا زشته داریم میریم مراسم عزا… یکی ببینه خدای نکرده خیال برش میداره که اینها واسه تفریح میرن.
_آره… آره… راست می گیا.
_راستی رفتیم مجلس یه آماربگیر از دختر ملوک خانم.
_چطور مگه؟
_یادت رفته؟… پارسال کلی بزک می کرد می اومد بلکه فرجی بشه یکی از خانم مجلسیا بگیرش واسه شازده پسرش… ببینم امسال بالاخره به مرادش رسید یا نه.
_مردم واسه چه چیزای میرن مراسم… اصلا حرمتا ازبین رفته… یکم نیت صاف کنین بعد بیاین… مگه ما نیستم… خب ببینید یادبگیرید…
به خانه ی زهرا خانم که رسیدند، ادامه ی صحبت های دلسوزانه ی خود را به ناچار چند لحظه ساکت کردند.
با سلام و احوالپرسی از خانم های مجلس، گوشه ای جاخوش کردند… چای با مزه ی زعفران خوش عطر زهرا خانم رو با لبخند کوتاه و بی مزه ای، گرفتند و با ولع تا ته سر کشیدند.
_می گم مریم جون النگوهام خوب دیده شدن؟
_آره عزیزم فقط یکم آستینت رو ببر بالاتر سمت راستی ها از رو برن… ترو خدا نیگاشون کن هرچی داشتن آویزون کردن اومدن انگار نه انگار مراسم ها
_آره والا…شده مجلس مد…حرمتا رفته..
مرضیه خانم همونطور که طبق سفارش رفیق شفیق خود درحال نشوندادن رنگ ولعاب النگوهاش بود، گفت:
_مریم جون… دخترملوک خانم رو نمی بینم غلط نکنم شوهر کرده رفته.
آره ولی درعوض چندتا دختر جوون اومدن مثل اینکه فهمیدن اینجا خبریه خواستن بی نصیب نمونن.
_ولی از قیافه ی ساده چندتاشون میشه فهمید که فقط واسه روضه اومدن… ایشالا بختشون باز بشه.
_ما که بخیل نیستیم…ایشالا.
با آمدن مداح، سلام و صلوات تو مجلس پخش شد.
_مرضیه جون تا خانم مجلس رو شروع نکرده یادت باشه برگشتنی سبزی آش رشته بخرم.
_باشه خیالت راحت.
زهرا خانم سینی چایی به مداح تعارف کرد و از جلوی آنها رد شد.
مرضیه خانم با اخم گفت:
_زنیکه چه عطری زده… فکر کرده عروسی داره نه روضه.
_آره والا… غیبتش نباشه چند روز پیش با آقانصرت بقال سرکوچه دیدمش به خوش و بش!
_چی؟… جدی می گی؟
_آره بابا
_ایش… خدا به دور… دهنم به غیبت باز نمیشه مریم جون وگرنه بهت می گفتم که بامیوه فروش محله هم بده بستون داره.
_شوخی می کنی؟
_نه به جون تو… حیف… حیف این دهن به غیبت نمیره… زنیکه فلان بهمان…
ولش کن عزیزم ارزش ناراحت شدن نداره
مداح از همگی خواست یه دقه زبون به دهن بگیرن تا مراسم رو اجرا کنه!
مریم خانم با صدای که فقط همراهش بشنوه گفت:
_یه دعا کن واسه جاریم و زهراخانم بلکه به راه بیان.
_بعید می دونم ولی بخاطر دل مهربون تو یه دعا از ته دل میکنم ایشالا مستجاب بشه.
_ایشالا.
دختر زهراخانم چندبسته نذری که یکی از خانمای مجلس اورده بود به دست مادرش داد… زهرا خانم لبخندی زد و گفت:
_ خدا رسوند امروز ک رفته بودم قسط میوه فروش و بقال سرکوچه رو بدم ازم خواستن واسه مریضاشو از مجلس چیزی به عنوان تبرکی ببرم… بیا دخترم این سینی چای رو ببر بده به همون مهمانای که تازه اومدن.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *