فمينيسم ضدروش

نویسنده: محبوبه خالق باقری؛ کارشناسی ارشد پژوهش علوم اجتماعی


مقدمه
بنيان رويكرد فمينيسم به عنوان تفكری برخاسته از انديشه هاي انتقادي در نقد علوم طبيعي و اجتماعي مثل دانش هاي دوجنس گرا عمل ميكند. فمينيست ها بر اين باورند كه سوال ها، نظريه ها،مفاهيم درحقيقت دركي مخدوش در باب طبيعت و زندگي اجتماعي دارند. به همين علت از نيمه ي دوم قرن ٢٠ فمينيسم به عنوان نوعي نقد مبتني برپارادايم انتقادي يابه مثابه پارادايمي مستقل در علوم اجتماعي معاصر شكل گرفت واصول پارادايم اثباتگرايي را به چالش كشاند.
رويكردفمينيسم، معرفت داراي خصلتي محلي، موقعيتي، بسترگرا وتاريخي است نه موجوديتي جهانشمول و فرابستري. درواقع بحث سر اين است كه چه چيزي روش هاي فمينيستي را “فمينيستي” ميسازد وتاچه ميزان مي توان انها را روش قلمداد كرد. فمينيسم به ايده هايي گفته مي شود كه نخستين بار توسط زنان و با هدف تغيير در خودآگاهي انها ونيز تغيير اجتماعي مطرح شدند . فمينيسم اين فرض را دارد كه هويت مردانه و زنانه به طور اجتماعي شكل ميگيرد بنابراين تبيين اجتماعي ميتواند در اين راستا باشد كه چرا مردان بر دنياي اجتماعي زنان مسلط هستند. اين رويكرد براين باور است كه زنان در فرايند اجتماعي شدن اطاعت از نقشهاي مردانه را دروني ميكنند به همين دليل رويكرد فمينيستي جنسيت را امري ميبيندكه به لحاظ اجتماعي ساخته مي شود. بطور مثال: احساس هاي عاطفي به مثابه امورزنانه دريافت ميشود و درنتيجه پرستاري و مراقبت از كودكان مشاغلي زنانه تعريف مي شوند .
براين اساس فمينيست ها معتقد هستند كه روش شناسي هايي كه مدعي فراغت ارزشي- جنسيتي است دركي نا عادلانه از طبيعت و زندگي اجتماعي درباب زنان به
دست مي دهد.

موضع هستي شناختي
هستي شناختي پارادايم فمينيستي بر نسبي گرايي جنسيتي استوار است كه ريشه در هستي شناسي پارادايم برساختي – انتقادي دارد. براين اساس واقعيت هاي
اجتماعي تحت تاثيرمنطق اثبات گرايانه داراي يك بعد جنسيتي هستند كه از نظرتاريخي به عنوان بخش لاینفک و ذاتي آن واقعيت درامده اند. يكي از اساسي ترين هستي ها در فمينيسم، مفهوم “زن ” يا ” زنان ” است كه نقطه شروع كار آن ها براي بحث در مورد ساير هستي هاست. سيمون دوبوار بيان ميكند كه؛ زنان ساخته مي شوند، نه متولد…درسطحي بالاتر، ادعاهاي هستي شناختي فمينيستي آن است كه هر دو جهان اجتماعي و طبيعي برساخته هاي اجتماعي بوده و جهان بطور متفاوت توسط مردان و زناني كه در موقعيتهاي اجتماعي متفاوت تجربه هاي متفاوتي دارند، ساخته مي شود، به همين دليل وجود واقعيت هاي چند گانه امكان پذير است.

ديدگاه ماركسيست
هستي شناختي فمينيسم از دهه١٩٧٠ به بعد عمدتا ماركسيست و موضع برخي فمينيست ها در برابر آن بود. در واقع تحليل هستي شناختي ماركسيستي عنوان مي كرد كه زنان نتنها هيچ كنترلي برمالكيت شيوه هاي توليد نداشته اند، بلكه از نظر اجتماعي، اقتصادي و جنسيتي به تملك درامده اند در مقابل فمينست هاي غير ماركسيست اذعان دارند كه مسأله ي زن براي ماركسيست ها هيچ گاه مسأله ي فمينيستي نبوده و هستي شناسي فمينيسم بايد معطوف به مسأله قدرت و “سلطه مردان بر زنان” باشد. در حاليكه تحليل ماركسيستي به ” رابطه زنان بانظام اقتصادي ” توجه دارد تا رابطه زنان با مردان. در واقع هستي شناسي فمينيسم با انسان شناس آن رابطه تنگاتنگي دارد
و زنان به مثابه موجوداتي خالق و دگرگون در تلاش اند طبيعت وجهان اجتماعي رافعال ديده و در ان مشاركت كنند.
فمينيست ها برخالف هگل و داروين معتقدند موقعيت اجتماعي زنان يك پديده ي اجتماعي نيست بلكه محصولي اجتماعي، سياسي، اقتصادي است. پارسنز معتقد بود كه پايگاه اصلي يك زن بزرگسال، يك زن خانه دار است و اين پايگاه را مقام و موقعيت شوهرش به عنوان رئيس خانوار تعيين مي كند. به زعم فمينيست ها كاربرد واژه “خانواده” در پژوهش هاي اجتماعي به نوعي محدود كننده اس و منافع زنان در آن ناديده گرفته شده و بيشتر ان ها را مطيع نشان داده. اسميت به عنوان مدافع جامعه شناسي فمينسم در راستاي نوعي جامعه شناسي زن محور تلاش كرده و مي گويد جهان اجتماعي همواره از عموما (تجربه شده است از اينرو صداي زنان بدون قدرت به نفع نقطه نظرهاي خاصي) مردانه كساني كه مدعي توليد دانش هستند خاموش مي شود.

موضع معرفت شناسي
سوال اساسي معرفتي پارادايم فمينيسم اين است كه چه كسي دانش توليد ميكند؟
معرفت شناسي فمينيسم دوگرايي و تفاوتهاي اساسي ” دنياي زنانه و مردانه ” را باور دارد. بخش عمده اي از فمينيست معرفت شناسي به نقد علم مردانه اثبات گرا
اختصاص دارد، نقد فمينيسم از علم اندروسنتريك در همه ي گرايشها از فمينيسم ليبرال گرفته تا فمينيسم راديكال استدالل كردند كه ويژه گي اندروسنتريك علم
گريزناپذيراست.
تاريخ معرفت شناسي فمينيسم از تقابل تلاش زنان براي درك جهان مشروعيت يافته از سويي و تعهد آنان به جهان بازنمايي شده از سوي رويكردهاي اثباتگراو خردگرايي انتقادي از سوي ديگر حكايت دارد. هاردينگ معتقد است در علم اثباتي سوال ها مهم نيست چون تاكيد آن روي تأييد نتايج است در مقابل از نگاه فمينيسم سوالهاي پرسيده يا نشده به همان اندازه جواب ها مهم هستند.

مسأله عينيت اثباتگرايانه
از ديگر مسائل مهم معرفت شناسي فمينيسم است و تعريف عينيت به جدايي ارزش ها و ايدئولژي از علم اشاره دارد يعني مشاهده كل جهان بدون گرفتار شدن در دام باورهاي سياسي و شخصي. بنابراين عينيت يا جدايي پژوهشگر و امر مورد پژوهش از نقدهاي مهم معرفت شناسي فمينيسم است.
خرد و احساس: فمينيست ها با طرح موضوع ” خرد” و ” احساس” درباره پژوهشگر و امر مورد پژوهش داوري مي كنند. انان معتقدند كه مردان عقالني و زنان احساسي
فرض شده اند برهمين اساس زنان بدليل احساسي بودن از فرايند خرد ورزي كنار گذاشته شده اند.

فمينيست ها سه نقد عمومي عليه خرد روشنگري عنوان كرده اند:
۱) ديدگاه هاي سنتي خرد گرا محدودنگر هستند
۲) خردگرايي سنتي به تقليل عقلانيت به يك سبك انديشه وتفكر محكوم است
۳) كنترل بر جهان با همه اشكال عقلانيت ارتباط داردمبتكرانه ترين سهم فمينيسم در نقد خرد به بررسي روابط بين خرد و مذكر بودن ارتباط دارد به اين معنا كه چون زنان عاطفي تعريف شده اند فاقد استدلال عقلاني هستند .تحليل از مفهوم “خود”بعد ديگر معرفت شناسي فمينيسم تحليل انها ازمفهوم ” خود” است. خود يك ابزارمعرفتي براي توليد دانش است.
پژوهشگران فمينيسم خود را درون اشخاص، عقايد، يا چيزهايي كه ميخواهند بفهمند تصور ميكنند و معتقد كه توجه عميق به ديگران و آگاهي از خودبه خلق دانشي نزديك يا مرتبط با واقعيت منجر مي شود.

مفهوم تجربه زنانه
باتوجه به اهميتي كه تجربه زنانه در ديدگاه فمينيسم دارد اين پديده براي آنها به عنوان منبع دانش و همچنين تاييدكننده آن عمل ميكند. هاردينگ باتأكيد برنقش تجربه در تفكر فمينيسم ، زنان را خالق دانش مي داند. برخي معتقدند از انجا كه تجربه هاي زنانه تحت تاثيرعواملي چون نژاد، طبقه وفرهنگ قرار مي گيرد تعيين يك معرفت شناسي دقيق ومعين امكانپذير نيست، هاردينگ دوراه حل را براي آن پيشنهاد مي كند:
اول اينكه در راستاي ديگرمعرفت شناسي ها و علوم مورد توجه قرار بگيرد نه برتر از آنها و شرايط تكثرگرايانه به جاي شرايط تماميت خواه پذيرفته مي شود.
دوم شناسايي اهدافي است كه همه معرفت شناسي ها از فمينيسم جهان سوم تاهمجنسگرايي كارگري درآن سهيم باشند. و فمينيسم هاي پست مدرن پيشنهاداتي را دراين خصوص مطرح كرده اند.

موضع روش شناختي
روش شناسي فمينيسم برمبناي فرضهاي معرفت شناختي و هستي شناختي استوار است. بازخود و برونداد نقد فمينيسم از علم اندروسنتريك روش هاي تحقيق كمي گرا را بر اساس زمينه هاي زير رد مي كنيد:

۱) انتخاب مسأله غالباً به طور ضمني از ارزشهاي جنس گرا حمايت ميكند
۲) سوژه هاي زن، طردشده يا حاشيه اي مي شوند
۳) داده هاي بدست امده تصنعي بوده ودر تعميم انها مبالغه مي شود
۴) تحقيق كمي عموما براي حل مسائل اجتماعي زنان به كار نمي رود

راينهازر چند ويژگي روش شناسي فمينيسم را بر مي شمرد

۱) فمينيسم يك ديدگاه است نه يك روش
۲) فمينيست ها تركيبي از انواع روشهاي تحقيق كمي، ازمايشي و خصوصاً كيفي را به كار ميبرند
۳) تحقيق فمينيستي به نقد مداوم انديشمندي غير فمينيستي مي پردازد.
۴) بانظريه فمينيستي هدايت ميشود
۵) حالت – فرارشته اي دارد
۶) به ايجاد تغيير معطوف است
۷) درتالش است ناهمگوني فرهنگ بشر را نشان دهد
۸) محقق را به عنوان يك شخص در نظر ميگيرد نه بيشتر

هاردينگ عنوان مي كند كه بهترين تحليل فمينيستي داراي سه مشخصه است:
الف) با اين واقعيت روبه رو مي شود كه علم اجتماعي بطور سنتي با سوال هايي سرو كار داشته كه در درون تجربه هاي اجتماعي مخصوص مردان مسأله سازي كرده و فمينيست ها اصرار دارند كه تجربه هاي زنانه نيز بعنوان منابع مسائل اجتماعي، فرضيه ها و شواهد باشند.
ب) تحقيق اجتماعي سنتي در راستاي اهداف مردان بوده است اما تحقيق فمينيستي بايد براي زنان و آنچه مسائل زنان است طراحي شود
ج) بايد در نظر داشت كه سابقه فرهنگي محقق بخشي از شواهدي است كه وارد نتايج تحقيق مي شود و محقق زن بايد خود را در همان فضاي سوژه مورد بررسي قرار دهد و در همين راستا روش شناسي ” نقطه نظر” را مطرح مي كند كه رابطه ي سنتي بين محقق و امر مورد تحقيق را در اثباتگرايي به چالش مي كشد و در حوزه روش شناسي انتقادي قرار مي گيرد.
بطور كلي با توجه به موضع معرفتي فمينيسم مي توان گفت گرايش غالب آنها به سمت پژوهش هاي كيفي است و بر اين باورند كه اكثر فنون كمي ماهيت “داده-فشر” دارند؛ اين فنون داده ها را جهت مشاهده بزرگ فشرده مي سازد در مقابل روشهاي كيفي به بهترين وجه روشهاي ” داده -افزا” تلقي مي شوند و امكان ديدن ابعاد كليدي به طور روشن تر فراهم مي آورند. در واقع تمايز روش كمي-كيفي نيست كه پژوهش فمينيستي را برجسته مي سازد بلكه جهانبيني خاص آن است كه به تمايز مي انجامد.

نمونه اي از روش هاي فمينيستي شده
در پژوهش مصاحبه اي كيفي فمينيستي شده، همواره زنان بازنان به مصاحبه مي پردازند زيرا اين نوع مصاحبه نتايجي متفاوت از مصاحبه هايي دارد كه جنس مخالف عهده دار آن است در روش مصاحبه اي برخي فمينيستها مفاهيم علوم اجتماعي را تغيير داده و شيوه جديدي براي ديدن جهان خلق كرده اند.
در پيمايش فمينيستي شده اصول كار پيمايش رامي توان چنين خالصه كرد:

۱) طرح مسأله
۲) جايگاه محقق كمي
۳) اهميت و اهداف مطالعه
۴) ادبيات پژوهش
۵) چهارچوب نظري تحقيق
۶) نمونه و جامعه اماري
۷) روش گرداوري وتحليل داده ها
۸) نتيجه و تعميم
۹)نگارش تحقيق در كليه ي مراحل تحقيق پيمايشي درگيري هم دالنه حتي بطور مقطعي با سوژه هاي تحت مطالعه و اجتناب از جهت گيري عمودي و سلسله مراتبي توصيه مي شود.

منطق تبيين در تحقيق فمينيستي
باتوجه به اينكه فمينيسم يكي از مكتبهاي پارادايم انتقادي است بنابراين اصول كلي تبيين توسط محقق زن صورت در ان مشابه پارادايم انتقادي است .تحقيق فمينيستي ترجيحاً
ميگيرد و مردان تنها مي توانند با ابعاد صوري، رفتاري ومتعارف جهان اجتماعي زنان به مطالعه انان بپردازند و ورود به دنياي ذهني زنان توسط محقق مرد امكانپذير نيست. تبيين هاي فمينيستي بايد به پيروي از تبيين هاي انتقادي در صدد افشاي ساختارهاي بنيادين جامعه باشد با اين تفاوت كه افشاي اليه ها و ساختارهاي جنسيتي اولويت دارد. معيار ارزيابي تبيين ها آن است كه زنان را نسبت به خود وجهان پيرامون آگاه كرده و ظرفيت رهايي بخش و تغيير اجتماعي را در آنها فراهم سازد.
روش هاي تحقيق ارجح در فمينيسم عمدتا داده هاي كيفي بوده و طيفي از فنون كيفي را شامل مي شود مورد استفاده در تبيين فمينيستي مفاهيم و احساس ها، عواطف، غير عقلانيت ها و تجربه هاي ويژه ي زنان است واز اثباتگرايي بشدت دور مي شود همچنين ازتعميم پذيري نتايج فراسوي جامعه زنان پرهيز ميشود. معيارهاي ارزيابي كيفيت نتايج تحقيق فمينيستي از اصول كلي پارادايم برساختي – تفسيري و انتقادي پيروي مي كند.

نتیجه 
آنچه روش فمينيستي را “فمينيستي” مي سازد بنيان هاي هستي شناختي، معرفت شناختي و روش شناختي آن است و بدون درك ابعاد متفاوت فمينيسم تحقيق در
باره ي آن امكانپذير نيست. محققان كيفي فمينيست به شيوه هايي علاقمندند كه در آنها همه اشكال پژوهش تحت تاثير جنس گرايي، نژاد پرستي و تبعيض طبقاتي
قرار مي گيرند كه در بستر ايدال فمينيست قرار دارند. فمينيست ها براين باورندكه داده هاي كيفي دربستريك رابطه توليد ميشوند (رابطه محقق و سوژه) و همين داده هابه همين شكل گرداوري و تحليل مي شوند.
درنهايت تعهد فمينيسم بر شكل روايت هاي پژوهش كيفي تاثير مي گذارد اين روايت ها گاه به وضوح اتوبيوگرافي يا گزارش ها ي مردم نگارانه اند و به شكلي حساس و
زيبا شناختي از ترانه، شعر، متن، نثر و عواطف استفاده مي كنند.

منبع: کتاب ضدروش، زمینه های فلسفی و رویه های عملی در روش شناسی کیفی – احمد محمدپور

هر گونه کپی‌برداری از این مقاله، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.