متنِ پیش از متن؟

شاعری که تفکر برنینگیزد، رقاص است و رقاص نیز با رقص، تمام می‌شود. رقاصی «نه‌البته» به نغمه‌ی خود!
چیزی‌ست مایه‌ی شادیِ زنان و زنان فراموش‌کارند و با فراموشی، تمام‌کننده‌گانند. ای کاش هم‌چون زنان نیز فراموش‌کار می‌بود و به این واسطه به امکانِ ایثار نزدیک‌تر!

او در این بین چیزی نیست جز مایه‌ی تجمل و مباهاتی گذرا و چنین است که ابدیت را هر بار به پای لحظه‌ای سر می‌برد. او عاریت‌های «دیگری‌»ست و هم‌چنان مقروض آغازهای دیگران تا همواره از آن‌چه ندارد و ندیده، بگوید. او به آن اندیشه‌هایی که به‌سانِ نغمه‌هایی بسیار آرام و بی‌صدا هم‌چون بال کبوتران فرامی‌رسند تا به آهستگی جهان را راه‌بر شوند نمی‌تواند شاعر شود؛ از این رو بسیار غرش و غبار و دود به راه می‌اندازد!

مشاعرش لباس‌های دزدی‌شده‌ی دیگرانند؛ از این رو نمی‌تواند بفهمد که شاعر بودنِ پیش از متن به مثابه‌ی خاکسترشدن چیست؟ و چگونه است بتواند فهم کند که پیشامدی کوچک بایستی به راحتی نابودش کند؟ و چگونه است بتواند بداند نابودی چه می‌تواند باشد تا که پیش از همه خود را به مثابه‌ی «مسئله» در پیامبر و فیلسوف هستی‌یافته ببیند و این چنین متنِ پیش از متن باشد.

از عناصر اشیاء و ذات و بنیه‌ی بی‌قرار و شیدای آن‌ها چیزی نمی‌داند. از راهش، از سرنوشتش گریزان است و چشمش به راه‌های بسیار رفته‌ی دیگر. با این همه در باطن، کوچکی‌ست بی‌توان از دیدن و اقرار به آن‌چه بزرگ است تا سپس به ظاهر وانمود کند مستقل است. چگونه است که تاب نگریستن به خدایان و افق‌های دورشان را داشته باشد و در آینه‌ی آن‌ها خود را میمونی بزک‌شده ببیند؟

در جلوه‌ای دیگر هم‌چون وزغی‌ست که سکونت در آب‌های کم‌ژرفا و راکد را اختیار کرده؛ چراکه ناتوان از خوارشمردنِ خویش و خیره‌گی در انبوهِ چشم‌های مرزها برای زورآزمایی با آن‌هاست تا زبان را از گرفتاری به عسرت نجات بخشد و این چنین، خودْ مرزی در کنار مرزها شود نه پشت به آن‌ها!

او، تنها متکبر است و لجوج و حاشاکننده در برابر ذاتِ پرسش و تنها طلب‌کارِ پاسخ که این چنین همواره بیشتر بخروشد به‌جای این‌که بجوشد. چنین شاعری ضرورت را در «برابر» آزادی می‌بیند تا این‌گونه برای حقیقت، تکلیف تعیین کرده باشد و آماده‌نبودنِ خودش برای آشکاریِ آن را به نبودنِ آن تأویل کند.

خواستِ ناممکن و یا والا را در خلوتِ خود بازی‌ای بدون بُرد تفسیر می‌کند و در عیان نمایشِ خیره‌کننده‌ی آن است؛ البته برای چشم‌های «جالب‌خواه» تا از کلمات چیزهایی برای محاسبه بسازد. از این رو فرصت‌طلب است و باهوش و البته برخوردار از حافظه‌ای شکوه‌مند، البته اما نه از «یاد»؛ چراکه امانت و وظیفه و انصاف، کلماتی هستند که او را به ریشخند گرفته‌اند و او در «واکنش» به ریشخندشان می‌گیرد. به همین سیاق ناتوان از آن‌که بنیادِ بر دریا ایستاده‌ی کلمه را به عنوان اشاره‌ای برای فنا، سرنوشتِ خویش کند. گذشته‌گان و نام‌ها و کلمات چه از او بی‌زارند و او را چه خوب از این بی‌زاری خبر هست حتی کلمه‌ای هم‌چون ریا!

برای همین به آسانی همه‌ی نقش‌های دردمندی را هم‌چون رقص در فرارسیدنِ نغمه‌ای که از او نیست به بازی می‌گیرد. با این همه ناتوان از تاکید بر اراده‌ی خویش است حتی در صورت مطرود شدنش از سوی دیگر اراده‌ها. در چشم روان‌های ژرف نه زخم می‌خورد و نه زخم می‌زند، نه فاقد می‌شود و نه فاقدش می‌شوند؛ البته تنها آینده‌گان! چراکه اگر فاقد می‌بود و فاقدش می‌دانستند، زندگی را او و اکنونیانش اتمام شده نمی‌دیدند.

فردا کجاست؟ فردا به مثابه‌ی فقدان، به مثابه‌ی تعویق، به مثابه‌ی عزمی برای سفرِ به هنوز ناشناخته‌مانده. این پرسش و دیگر پرسش‌ها هم‌چون نوزادانِ اشتیاق‌های بزرگ و بی‌همتا با حسد و کینه‌ی مهربانانه‌اش نسل‌کشی می‌شوند!
نمی‌تواند گوش داشته باشد، یا بینی، یا چشم، یا دست، او تنها هوش است. او، مصنوع است، بت‌ساز و بت‌خواه و گرم به آتش همه‌ی این‌ها. تنها ناتوان است و مترسکِ توان‌ها تنها؛ او تنها از دور تو را می‌هراساند، نزدیکش شو!

پ.ن:
۱. عنوان نوشته به الهام از سخن فرناندو پسوآ است:
«شاعر باش در آن‌چه انجام می‌دهی، هر آن‌قدر که ساده و کم به نظر برسد. شاعر باش بیرون از متن، پیش از آن‌که در آن شاعر باشی.»

۲. جاهایی از نوشته به گفته‌های فردریش نیچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» به خصوص پیشگفتار آن، که درباره‌ی اوصاف جان آزاده است و هم‌چنین به فصل درباره‌ی شاعران ارجاع دارد.

۳. مضمون کلی و محتوایی برگرفته از خوانشی است که نگارنده از درس‌گفتارهای نخستین مارتین هایدگر در کتاب «چه باشد آن‌چه خوانندش تفکر؟» کرده است که در آن این فیلسوف اشاراتی به هم‌منشاء بودن تفکر و شعر داشته است.

۴. نگارنده بر این باور است که شعر و آن هم در چهره‌ی صرفِ تراژیکش امکان تفکر را در شکل‌های متفاوتش به آدمی می‌دهد؛ چراکه تراژدی روایتِ تعارضِ نیروهای حیات را برجسته می‌کند و مسئله‌مندی را ممکن. از این رو شاعری که نتواند به آن‌چه می‌گوید از قبل پیوند بخورد و خود را در تعارضِ این نیروها نیابد و از امکانِ امتداد و گسترش مشاعرش عاجز، چیزی‌ست دروغ‌زن و ریاکار!

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *