نسل له شده و يك گوشه پاك و آرام

دهه چهل و پنجاه آبادان که در گرمای چهل و پنجاه درجه مي سوخت ومی گداخت و با « عجین » سنت و مدرنیته در « تنور» کار و صنعت نفت و سياست قصه ها را مي پخت . نویسندگانی چون ناصر تقوایی , ابراهیم گلستان , شهر نوش پارسي پور ، مسعود میناوی , نسيم خاكسار ، عدنان غریفی , ناصر موذن , پرویز مسجدی , محمدایوبی , زاهدی , اسماعیلی , گلزاده و احمد محمود … برشته شده بودند , با کلماتي که شراره وار از میانه چکش های « اسکراب » کوبي بدنه های کشتی ها ي اقيانوس پيما و يا از ميانه سندان و پتک نويسنده و هستي در حال جرقه زدن بودند . و جهان ظلمات بود و مه بود .

و اين پتك ها كوبيده مي شدند ، كوبيده شدند ، تا در جرقه هايشان فضاي مه آلوده را پس بزنند ، به دنبال « يك گوشه پاك و آرام » و آرامش دور از دسترس بود …خورشيد زير مه آلودگي روزهاي ابري گم مي شد … و گوشه به كف نمي آمد .

از میانه این ها نسلی از « جنوبي ها » در دهه شصت پا به عرصه قصه گذاشتند در غربت شهرشان و در غربت جنگ مانند : كوروش اسدي ، اصغرعبداللهی , قاضي ربيحاوي ، , صمد طاهری , محمد بهارلو، محمود داودي ….. زمانی که این نسل « جنگ زده » جوان کلاه « لبه دار بر سر » كه از سايه سارهاي نخلستان هاي ابادان و خرمشهر دور شده بودند و به دنبال«یک گوشه پاک و آرام » همینگویی می گشتند , ناصر تقوايي تنها مجموعه داستاني اش را به نام « تابستان آن سالها » نوشته بود و مسعود میناوی قصه هایش را در جنگ هایی چون هنر و ادبیات جنوب , بازار رشت , لوح و سبز چاپ كرده بود و ابراهیم گلستان « مد و مه » را منتشرکرده بود و احمد محمود « همسایه ها » راو عدنان غريفي «‌شنل پوش در مه » را و هوشنگ گلشيري « كريستين و كيد » را ( كه ماجرا هايش از دوران زندگي اش در آبادان است ) …. نجف دریابندری « وداع با اسلحه » همينگوي را ترجمه کرده بود و تقی صفدری داستانهای کوتاه همينگوي را و صمد طاهري قصه هاي كوتاهش و اصغر عبدالهي داشت زير سايباني از حصير را مي نوشت و قاضي ربيحاوي كه عاشق همينگوي بود «‌حفره » را .

همینگوی چه رابطه ای با جنوب با آبادان داشت ؟ که داستان جنوب چنین با حضور او عجین شده است . انسان نا آرامی که روزی از میدان جنگ داخلی اسپانیا و روزی از میدان های گاوبازی و روزی دیگرسرش از گلوله تفنگ شکاری اش به در آمده بود و انتحار این نا آرامی ها ميلي است که ما را به همینگوی نزدیک می كند ؟ ميلي كه مايل است و گوشه آرامي پيدا نمي كند  ميلي كه بعد از ميناوي كوروش اسدي را دو سه سال پيش برد….كساني كه روزي روزگاري زندگي مي كرده اند …

اين شط ,‌ مه ,‌ بلم ,‌ کشتي , قهوه خانه هاي پاي شط , لوله هاي نفت ,‌ گمرگ و سي من بوک ,‌ .. انگليسي ها , چيناوي ها … روس ها . .. دوچرخه ها .. آجان ها … کفن پوش ها .. پيراهن هاي يقه سفيد ارو … منتيگل … دشداشه هاي بغدادي … چفيه هاي بصره اي … عباهاي مشکي .. نخل ها و نخل ها .. اين سو و آن سوي شط .. اسکله ها .. و بردن ها و بردن ها و کشتي ها و کشتي ها .. و حفره ها .. حفره ها …

***
« ظهر زیر تیغ آفتاب و دم گرما , وقتی خبر پیچید , یک نفس تا اسکله دویدیم و از در که هُل خوردیم تو , نگهبانها هم خودشان را رساندند اما دیر شده بود سعی کردند بیرونمان کنند اما نشد . آنجا جسد را که له و پودر و غرق خون افتاده بود , زیر بلندی های بازوهای اهریمنی جر ثقال و تابش سوزان آفتاب . نمی شد جلو تر رفت هر لحظه جمعیت بیشتر می شد با فاصله دور از جسد ایستادیم .
سکوت و آفتاب روی گرده ها بود از کف اسکله انگار بخار بر می خاست و دریا نفس می کشید و نفسش دم داشت . حس می شد جمعیت از گوشه ای که نمی دیدم تنه خورد و فشرده شد و راه کج باز شد , سامیه با موهای سیاه شلال ریخته خودش را انداخت روی جسد . نالید و چنگ زد توی خونی که ولو شده بود روی کف اسکله . توجهی به جمعیت نداشت که دورش حلقه زده بود . » مسعود ميناوي – داستان اسکله های خاکستری – میرزا – شماره هفتم و هشتم .

آیا این گسست به او مجال نداد که سر نوشت خود را چون « فخرد » شخصیت قصه اسکله های خاکستری عوض کند « آره درسته دارم زن می گیرم .. ببین من خیلی تنهایی کشیدم .. دیگه خسته شدم دنبال کسی می گشتم که باش درد دل کنم , کسی که منو تحمل کنه , کسی که بار تنهائی مو باش قسمت کنم » همان و فهمیده بود که « هیچ خبری نیست فقط نفت می مکن » همان , و تن به گسست داد و مرگ …. مسعود میناوی ای که من از خلال قصه هایش می شناختم انسانی نبود که تن به مرگ بدهد مگر آن که نا امید شده باشد « حالا با او نه که می خوام زندگی می کنم . می خوام خودمو غرق کنم تو مهربونی هاش . یه چار دیواری , یه باغچه و گل و بوته های ریحان » همان . جامعه با او مهربان نبود که تن به مرگ داد . او همچنا نکه کسانی در اين اوضاع تن به مرارات و عزلت داده و خانه نشين شده بودند تن به تنهايي داده بود ,‌اما وا نداده بود … او از نسل گسست بود و گسست .

و ما که نسل گسست نیستیم ! حالا در خانه « مسعود میناوی » نشسته ایم , بی او و نا گاه این گذشته نا آرام بر کولم سنگینی می کند . « محمد آذری » شاعر « بی پناهی » دبیر ادبیاتم , « حمزه موسوی پور » شاعر محله ام , محمد ایوبی از بر و بچه هاي « گروه تئاتر اسماعیلی » و « یوسف عزیزی » کانون فرهنگی عرب , و « محمد جواهر کلام » که همچنان جهان را کا فکایی می بیند هنوز .. سخريه و طنز است که ما تنها در مرگ همدیگر را ملاقات مي کنيم !

و از دوستان میناوی خبري نيست , در اینترنت دنبال نامش مي گردم .. نامي نيست ..و حتي به سنت بزرگداشت مردگان در جام جم و مراسم رسمي هم نيست …. با اين که چيزي نزديک به ده قصه کوتاه خوب دارد در جُنگ هاي معتبر آن زمان « بازار رشت» ..« ويژه ادبيات جنوب » .. « سبز» … و … قصه هايي که مي توانستند دربده بستان هاي ادبي و ژورناليستي شهرت فراواني را براي او رقم بزنند … مي توانستند حداقل چند مجموعه قصه بشوند … هيچ يادگاري نمي بينم …. هيچ ناشري داستان هايش را چاپ نکرده ؟! ورق هايي در باد ! و « تطاير الكتب حق » …

او به رسم شاعران « صعلوک » به شکلي حاشيه اي و تپنده زيست کرده است …. به دور از هياهو .. به دور از اين تعارفات و نان قرض دادن هاي ادبي و غير ادبي … و حالا تنها است , مثل همان مواقعي که تنها بود و کسي تنهائيش را نمي فهميد .. مثل آن مواقع که در تهران در اتومبيل شورلتش مي نوشت و مي خوابيد و زندگي مي کرد .. مثل روزهايي که براي مخارج بيمارستانش کتاب هايش را فروختند … و گمگشته مثل همه اين سالهايي که هر وقت دنبالش گشته بودم نديده بودم .. ودوستان فکر مي کردند که او دنبال بيزنس است نه ادبيات .. .. او از نسلي غريب بود .. نسلي سوخته .. نسل محکوم به سکوت … چند سال در زندان .. و چند سال در آواره گي .. و چند سال در خفقان .. و عاقبت در گوري بي نام … سراغ دوستانش را مي گيرم چند کارگر كرد و عرب و راننده اي بلوچ ..

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *