پلی به غم‌زده‌گی دلقک

نویسنده: کوثر عبیاوی


سوزان علیوان_ شاعر و نقاش لبنانی است، که در ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۴ در بیروت، از پدری لبنانی و مادری عراقی، متولد شد. او شاعری است که روح‌اش با احساسات کودکانه درآمیخته شده و در عین حال دارای اندیشه‌ای فلسفی است، که برای درک و فهم به‌تر این اندیشه‌ها به وصف‌های کودکانه روی می‌آورد.

“غم و اندوه” محور اصلیِ بیش‌تر اشعارش را تشکیل می‌دهد، به طوری ‌که می‌توان از آن به عنوان نقطه‌ی مشترکِ شعرهای‌‌اش نام برد و هم‌چنین رمزگرایی که در درون هر واژه ظاهر می‌شود و خواننده را تا آن سویِ تفکر و تأمل هدایت می‌کند.

از سویی دیگر عنصر معنویِ شعر، نقش خود را به خوبی ایفا کرده است؛ آن “خیال” و “تصویری” که ذهن شاعر را در نمایان کردن واقعیتِ مادی و معنوی، تصرف می‌کند.

از جمله عناصرِ صورِ خیالی که سوزان علیوان به‌کار می‌برد: استعاره، مجاز و تشبیه، می‌باشند، که باعث دو چندان شدن زیبایی این اشعار می‌شود.
گاهی نیز ما را غرق در مکتب رمانتیسم می‌کند و گاهی در مکتب تصوف، آن هنگام که می‌خواهد حقیقتِ وجودِ وحدت میان موجودات زنده و اشیاء را ثابت کند و این امر محقق نمی‌‌شود، مگر با بیانِ آن به‌زبان فلسفی و گاهی به‌زبان کودکی که جهان در نگاه‌اش فانتزی می‌شود؛ جهانی که، ناگهان کسی را در آن نمی‌یابد تا تنهایی‌ِ کودکانه‌اش را با او قسمت کند، گویی همه به‌یک‌باره او را رها کرده‌اند و این را در شعرِ “زمستان” لمس می‌کنیم.

گزیده‌ای ده‌گانه از اشعار “سوزان علیوان” با ترجمه‌ی کوثر عبیاوی:

 

“دمعة”

طفلة مبتلة الثوب

تركض من ضفة النهر

إلى عيني.

__

“اشک”

دخترکی با لباسی خیس

از کناره‌ی رود می‌دود

به‌سوی دیده‌ام
_______

“مأساة المهرّج”

الآنَ فقطْ

أحسستُ

بمأساةِ المهرّجِ

حينَ يفرغُ دمَهُ

كاملاً

في عروقِ النكتةِ

و لا يضحكُ أحد
___

“غم‌زده‌گیِ دلقک”

اینک فقط

غم‌زده‌گیِ دلقک را

احساس کردم_

آن دَم که تمام خون‌اش را

در رگ‌های طنز

خالی می‌کند

و هیچ‌کس نمی‌خندد

________

“جسرٌ قديم”

يوبِّخُ قوسَ قزح

لا تغترّ، يا ابني، بهذه الألوان

كنتُ أنا مثلك
___

“پلی قدیمی”

سرزنش می‌کند رنگین کمان را

فریفته‌ی این رنگ‌ها نشو، پسرم!

من هم‌چون تو بودم
________

“أزل”

ليتني كنت

حين كانت أمي

طفلة حزينة تحتاج الى صديقة

في مثل حزنها. ليتني كنت هناك أقاسمها وحدتها

ويتمها

وليتني كنت أكبر منها قليلا لأكون أمها.
___

“سرآغاز”

ای کاش می‌بودم_

آن‌دم که مادرم

کودکی غمگین بود و محتاجِ یک دوست

در چنان اندوهی

ای کاش می‌بودم

آن‌جا؛

تا شریکِ تنهایی‌اش می‌شدم

و یتیمی‌اش

و ای کاش بزرگ‌تر از او می‌بودم، اندکی؛

تا مادرش باشم

________

“مدخل”

هربًا

من زمانِ القُبْح

تختبئُ الملائكةُ

في عينيك
___

“ورودی”

فرشته‌گان در دیده‌گان‌ات پنهان می‌شوند؛

برای گریختن

از روزه‌گارِ زشتی

________

“الغريبة”

حملتُ

نعش طفولتي

على كتفي

ومشيت في جنازة أحلامي

تبعني أطفالٌ

عصافيرُ

ظلّي

رافضًا أن يكونَ ظلًّا لطفلة ميِّتة”.
___

“بیگانه”

به‌دوش کشیدم

تابوت کودکی‌ام را و

قدم زدم در مراسم خاک‌سپاریِ رویاهایم

مرا دنبال کردند کودکانی،

گنجشکانی

سایه‌ام

نمی‌خواهد سایه‌ای باشد برای دخترکی مرده
_______

“عصفور المقهى”

“مكانك في المقهى

ليس خاليا

بعد رحيلك

جاء عصفور

وجلس في ركنك.

أتأمله

من بعيد

مثلما كنت اتأملك

وهو يدخن سيجارته

ويشرد بعينيه التائهتين في الدخان”.
___

“گنجشکِ قهوه‌خانه”

جای تو خالی نیست

در قهوه‌خانه

پس از رفتن‌ات

گنجشکی آمد و

در گوشه‌ی تو نشست

به او نظر می‌دوزم

از دور_

آن‌گونه که به تو نظر می‌دوختم

در حالی که او سیگارش را می‌کشید

با چشمان گم‌گشته‌اش، در دود گم می‌شود
________

“عدل”

الليلُ عادلٌ

لا يفرّقُ

بينَ بحرٍ،

و سماء

بينَ عصفورٍ غريبٍ عن الشرفةِ.

و إنسانٍ غريبٍ عن البلادْ

الليلُ عادلٌ

في السوادْ
___

“انصاف”

شب منصف‌ست

تبعیضی قائل نمی‌شود

میان

دریا و

آسمان،

میان گنجشکی بیگانه با بالکن و

انسانی بیگانه با شهر

شب منصف‌ست

در سیاهی
________

“الموت الأخير”

ثمة أشياء

لا نعتادها.

نموت كل ليلة

مؤقتا

لكن موتنا الاخير يفجعنا

دائما”
___

“مرگِ پایانی”

چیزهایی هستند،

که به آن‌ها عادت نداریم

هر شب می‌میریم

به‌طور موقت،

امّا مرگِ پایانی ما را عزادار می‌کند،

همیشه
________

“شتاء”

لم أكن أبكي

لكنَّ الأصحاب

كانوا يختفون في عينيّ

كأضواء السيّارات

تحتَ المطر

___

“زمستان”

گریه نمی‌کردم، امّا

یاران در چشمان‌ام ناپیدا می‌شدند_

هم‌چون نورِ چراغ‌ خودروها

زیرِ باران

 

هر گونه کپی‌برداری از این مطلب، با ذکر نام منبع و مؤلف آن بلامانع است. copyright©

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *