چه زود دیر می شود !

پیرزن چادرش را بر سر کرد. عصای قدیمی خود را در میان انگشتانش فشرد و به آرامی از خانه اش خارج شد… به سختی اما پر امید قدم بر می داشت… دلش دیدار تنها فرزندش را می خواست… یک سالی می شد که او را ندیده بود…قبل از آن هم دیر می آمد اما می آمد و حالی می پرسید… از وقتی که خانه اش از محله ی پدری اش به محله ی بالاتری رفته بود، پاهایش مانند جیب هایش سنگین شده بودند و خیالش از رفتن به جایگاه پیشین، دشوار شده بود.
پیرزن به ایستگاه اتوبوس رسید. کیف پر تنقلات خود را به همراه عروسک مو طلایی که برای تنها نوه اش خریده بود،کنار خود روی نیمکت گذاشت… عینکش را روی چشمش جا به جا کرد و به دقت به اتوبوسی که نزدیک می شد، خیره ماند… هیجان زده شد… به سختی از پله های اتوبوس بالا رفت و نفس زنان خود را بار دیگر روی صندلی رها کرد… دست هایش نیز مانند پاهایش به درد آمده بودند اما شوق دیدار، مجالی برای نالیدن باقی نمی گذاشت.
اتوبوس در مقصد ایستاد. لبخند بر لب های پیرزن نقش بست. آرام اما با شوقی درسینه پیاده شد… به تکه ی کاغذ کوچکی که مدت ها پیش فرزندش برای اون نوشته بود، نگریست… آدرس را درست آمده بود… پشت در خاکستری بزرگی ایستاد. نگاهی به اطراف انداخت. کسی را نیافت غیر از خودش و کیفی که هر لحظه سنگینی اش بیشتر امان شوقش را می آزرد… نفسی کشید… زنگ را فشرد… صدای فرزندش را شناخت. لیخندش پررنگ شد. منتظر فشرده شدن دکمه ی آیفون ماند اما…
_مادر… اینجا چه می کنین؟
_سلام مادر جان… تصدق قد و بالات بشم…
_چطوری آدرس رو پیدا کردی؟
_خودت نوشتی برام… یادت رفت… پارسال که اومدی، نوشتی و گفتی اگه یه وقت نشد بیام، خودت بیا… منم دلتنگت شدم و اومدم… خوبی مادر جان؟
نفسش را بیرون راند:
_آخه ما داریم… داریم میریم مسافرت… الان وقت مهمان داری نداریم.
_من که مهمان نیستم جانِ دل… یکم شما رو می بینم و میرم… این کیف رو از دستم بگیر…کلی چیز براتون خریدم.
_ممنون… بشون میدم و می گم که اومدین… برو تا شب نشده.
در با صدا بسته شد… پیرزن ناباورانه با لبخندی خشکیده به آن خیره ماند… به دست هایش نگریست… کیفش سبک شده بود اما ردپای محتوای آن مانند حرف های فرزندش بر روح جانش نیش زده بود و دردمی کرد و می سوخت… عصا زنان مسیر برگشت را در پیش گرفت… نمی دانست کجای زندگی را اشتباه رفته بود که نتیجه اش صدای تلخ بی توجهی شده بود… به سختی قدم بر می داشت… تمام تنش درد می کرد و درد می کرد… پاهایش، دستش هایش… و قلبش… با گوشه ی چادر، مدام اشک چشمش را پاک می کرد…به درد، غم بی وفایی هم اضافه شده بود… اشک می ریخت اما به جای آه و نفرین، زمزمه وار می گفت:
_خوش باشی مادر جان… تو خوش باشی و سفر بهتون خوش بگذره… ولی کاش بچتو می دیدم…همسرتو می دیدم .. دلم براشون یه ذره شده بود ..
صدای مهیب ترمز ماشین ، ناگهان در میان کوچه ی خلوت ، چنگ بر زمین کشید و طوری سکوت را در هم کوباند که همه را برای خبردار شدن ، به بیرون کشاند .. عده ای از لای پنجره سر بیرون آوردند و عده ای به میان کوچه شتافتند و عده ای دیگر در چهارچوب در بزرگ خاکستری ، هراسان ایستادند .
دخترک عروسک مو طلایی خود را وحشت زده به سینه ی خود فشرد و به پای بی رمق پدر خود چسبید .

_بابایی .. چی شده؟ .. من می ترسم.
مادرش او را در آغوش کشید و در حالی که سعی در آرام کردنش را داشت، غمگین به داخل خانه بازگشت.
پسر با قدم هایی لرزان و رنگی پریده به بالای سر مادرش رسید …

کیفش در میان کوچه رها شده بود و عصایش همانند پیشانی پر خونش شکسته شده بود.
صدای آژیر آمبولانس شنیده شد … با حالی نزار ، خود را به داخل آمبولانس کشاند … دست های سرد مادرش را در میان انگشت های ندامتش فشرد … بغضش به تلخی ترکید ..
_ببخش مادر .. ببخش ..
چه زود دیر می شود !

 

دینا سهیمی نژاد

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *