کماکان زن

سرگرم زندگی ام بودم زمانی که روح آشفته و بی قرار شخصیت اصلی کتاب آمد، دستم را گرفت و من را پای نوشتن داستان زندگی اش نشاند.شرایط روحی نه چندان خوبِ آن روزها بیشتر از آنکه بخواهد به نوشتن تشویقم کند وسوسۀ خواب را به جانم انداخته بود. بی شک منِ آن روزها، فیلم دیدن و کتاب خواندن و خوابیدن را به نوشتن و درگیری های ذهنی اش ترجیح میداد اما وقتی آمد و روبرویم نشست دیگر تصمیم اینکه چه باید کرد با من نبود. مهم نبود که چه حال آشفته و روح بی قراری داشتم، اهمیتی هم نداشت که چه سکوت و سکونی زندگی و جانم را فرا گرفته بود. آمده بود و با چشم های غمگین و پر از گلایه اش به منی که حال دلمان یکی بود خیره شده بود و در سکوت کامل بر سرم فریاد میزد که داستان ظلمی که بر او روا شده بود را بنویسم تا همه بدانند چه بر او گذشته و چه بر سرش آورده بودند.

بی شک شروع “کماکان” به همین شکل بود. همین قدر ساده و اتفاقی و همین قدر عجیب و باورنکردنی. روزی که تصمیم به نوشتن کماکان گرفتم را به خاطر نمی آورم اما می دانم از تمام اتفاقاتی که در طول افتاد بی خبر بودم. تنها همین را می دانستم که می خواهم داستان زندگی زنی را تعربف کنم که ظلم و بی رحمی سنتی مهجور، آتش به جان و جوانی اش انداخته بود.

سخت ترین جای کار اما پرسیدن نامش بود. نامش را نمی گفت هر چه تقلا کردم در جواب فقط هاله ی اشک حلقه زده در چشمانش را تحویلم میداد و در سرم نالۀ “یادم نمی آید” بر می آورد. چهرۀ غم گرفته اش هم همین حال را داشت. چیزی برای توصیف آن نداشتم زنی بود شبیه به تمام زنان دردکشیده به طور عام و زنان عرب به طور خاص. اجزای آن طراوت و وضوحی نداشتند اما چیزی درونم می گفت بی شک اگر قربانی آن ظلم و جنایت فجیع نمی شد دختری می بود پر از زنانگی و زیبایی زنان و دختران هم زبانش. شیفته های گیسوی حنایی و خوش حالتی بودم که با احتیاط روی دامن نفنوفش قرار داده بود. گیسویی از جنس گیسوان حنا بستۀ دختران عرب.چقدر شبیه به نخل های وطنم بود. پر از غرور بود و صبوری.مقاوم و پر غرور حتی در اوج نیاز و درد.

“کماکان” را نوشتم بی آنکه بدانم نام آن دختر چه بود، بی آنکه بدانم پشت آن چشم های به اشک نشسته و نگاه غمگین، پشت کبودی های گونه و رد خون خشک شده روی لب های فریبنده، چه کسی گم شده است.

خاطرات شیرین و زندگی گذشته اش، زندگی پیش از آن فاجعه را با جزئیات برایم می گفت. اهواز را با چه عشقی در ذهنم آورد، خفاجیه را با وجود تمام ترس ها و فقدان ها و صدای خمپاره و موشک و شیون زنان، با دلتنگی و تعلق خاطر به تصویر کشید. از هور برایم گفت و از نخل و از نادری و محلۀ صابئی ها و کارونِ جان و گل کاغذی ها و مدرسه رفتن ها و مشقت یادگیری فارسی و سوزش خط کش معلم در کف دستانش و زبان عربی و عشق بازی های ” کلمات” ش با روح و روان خواننده و نان تنوری و از همه مهمتر و عمیق تر ، مادر.

آخ که با چه غمی از مادر می گفت و چقدر دلتنگش بود. چقدر از دلتنگی اش برای شب هایی که روی پای مادر سر می گذاشت و برای آینده اش خیال می بافت، و چقدر از بی تابی و بی قراری اش برای آغوش مهربان مادر و عطر زندگی بخشش می گفت.

هیچوقت نفهمیدم تمام آن اتفاقات بد و آن مردم پر از خشم و نفرت و انتقام کجای جهان بودند، هیچوقت قبول نکرد که بگوید می گفت آنجا آخر جهان است. سیاهچاله ای در اعماق زمین و تاریخ. می گفت وقتی قرار باشد قربانی ات کنند چه اهمیتی دارد در کدام کشتارگاه اتفاق بیفتد. می گفت اسمم فصلیه است و تبعید شده به روستایی هستم در عمق جهالت و خشم و بی رحمی سنتها.

وقتی پرسیدم  نوشتن از اتفاقی که چندین دهه پیش رخ داده است چه کمکی می تواند به زن و زندان زندگی اش بکند نیشخندی زد و گفت ما هر روز و هر لحظه در حال قربانی شدن هستیم. هر کداممان در هر دوره از زندگی، با هر تفکر و عقیده و سطح اجتماعی و معیشتی، رهسپار کشتارگاهی متفاوت از دیگری هستیم.

یکی مان فصلیه می شود و یکی دیگر سرش را با چاقوی زنگ زدۀ جهل می برند تا ناموس پرستی و نام نیک قبیله زنده بماند و یکی دیگر هم بی توجه به هر چه بافته و هر چه خواسته راهیِ سرنوشتی دگرنوشت می شود بی آنکه بتواند حق انتخابی داشته باشد.

مدام می پرسید نکند خودت را متفاوت از دیگر زنان می دانی؟ نکند خود را آزاد و رها از بند عادات و سنت ها و بایدها و نبایدهای خانواده و اجتماع و شرع و عرف و حتی قانون می دانی.

تو هم اسیر و قربانی هستی. یکی هستی مثل من.

پس چه فرقی می کند از من بنویسی یا از سرِ بریدۀ ناموس رها شده در زیر پای مردان غریبه و یا حتی از خودت.

مهم این است که از زن بنویسی و از زخم هایی که دردشان دائمی ست و ابدی.

به عنوان اولین کار بلند،نوشتن از یک سنت و خلق “کماکان” برای من انتخاب و چالشی دلهره آور بود اما به طبع، می دانستم که ناگزیر از نوشتن و به پایان رساندنش هستم. می دانستم حالا که دلم هوای به آب زدن کرده بود باید خود را به دریا می سپردم و با تمام توان شنا می کردم.نه غرق شدن را می پذیرفتم و نه در کنار ساحل ماندن و حسرت خوردن را.

شناگر ماهری نبودم اما لذت آن دل به آب زدن “کماکان” در روح و جانم باقیست و باقی می ماند.

داستان ها نیاز به بازگو شدن دارند. نیاز به آمدن از دنیای خیال به دنیای واقعیت و جان گرفتن روی سطرهای کاغذ دارند. داستان ها اگر چه نقطۀ آغاز و نقطۀ پایان دارند اما “کماکان” باید نوشت چه از غم چه از شادی. چه از خوبی و چه از بدی و چه از درست و چه از غلط.

باید نوشت بی هیچ ترسی از نفی شدن و بی هیچ انتظار تشویق.

 

دجله دهیمی نژاد

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *