دو قدم مانده به زنگ

نویسنده: نگین خسرجی سمانه چند روزی تنها شده بود. از دور مدیر مدرسه را دید. با سرعت چند گام بلند برداشت. سکندری خورد. دستانش را باز کرد تا با صورت به زمین نخورد. مدیر مدرسه دستش را روی شانه‌های سمانه...