به انتظار تو

به انتظارِ تو
در این نشاطِ تلخِ شبانه
که به دروغِ صبح
وصل است
با جنبشی از واژگانِ به خون آغشته

لرزان
بر صفحه‌ی ترس نوشتم:

ای شعله‌ی روشن
در امتدادِ این تناقضِ مرموزِ پریشانی
آن مشعلِ اشتیاق را
که در پیچ و خمِ قلبم
ناپیداست
بیاب

من هنوز
معتقدم
که فریبی غمناکم

بی‌هیچ حجمی
بی‌هیچ بُعدی
چیزی شبیه شعبده ام
وهمم

تو بیا
من
منتظرم
و به من و ایشان
ثابت کن که دروغ است
آن چه بدان
معتقدم!

طلوع کن که مشرق را
نمی‌دانم کدامین سوست
بیا و بگو
کین ستیزِ شبانه
بیهوده نیست
دروغ نیست

و مرا
زین بیماریِ افسوس
زین حزنِ خیانت‌پیشه‌ی‌ خون‌خوار
با نجابتِ سرکشِ خود
پایان باش

تو بیا
من هنوز
منتظرم

————————

بانتظاركِ

بانتظاركِ
في هذا المرح المسائي المرّ
المتّصل
بكذبة الصّباح
باضطراب المفردات المضرّجة بالدّم
كتبتُ على صفحة الرّعبِ
مرتجِفاً:

أيّها اللّهب المضيء
على طول هذه الإزدواجية المضطربة الغامضة
إبحث عن
نبراس شوقٍ
لا يبان
في متاهاتِ قلبي

أنا ما زلتُ
مؤمنٌ
بأنّي خدعةً حزينةً
بلا حجمٍ
ولا بُعدٍ
شيئاً كالشّعوذة
إنّي هلوسةً

تعالي أنتِ
أنا بانتظاركِ
وأثبتي
لي ولهؤلاء أنّ ما أؤمن به كذبةً ليس إلّا

أشرِقي فإنٍي
لا أعرف المشرق من حيثُ يكون

تعالي وقولي
أنّ هذا الصّراع المسائيِّ
ليس عبثاً
ليس كذِباً

وكوني لي النّهاية من داء الكآبة
من الحزن الغدّار السّفاح
بعفّتُكِ المُتمرّدة

تعالي أنتِ
أنا ما زلتُ
بانتظاركِ

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *