فلسطین

 نویسنده: حبیب زبیدی امروز جشن عروسی محمود یاسین است، او یک جوان فلسطینی است و در شهر خان یونس در جنوب نوار غزه زندگی می کند، هوای دلپذیر غزه در ابتدای زمستان شاید دلیلي باشد که در این موسم خیابان...

خوابِ خوش

نویسنده: نگین خسرجی زیپ کیفم را باز می‌کنم. آلبالویی، هلویی. روژ آلبالویی را انتخاب می‌کنم. آیینه را روبه‌روی صورتم می‌گیرم . روژ را بر لب بالایی می‌کشم و همین کار را با لب پایینی تکرار می‌کنم....

جنون ماهانه

نویسنده: نگین خسرجی نمی‌دانم چرا می‌لرزم. سردم نیست. به خودم نگاه نمی‌کنم. از خودم می‌ترسم. پاهایم گر گرفته‌اند. اولین بار است که اتفاق می‌افتد. می‌دانم که باید اتفاق بیفتد. مثل گناهی که...

دو قدم مانده به زنگ

نویسنده: نگین خسرجی سمانه چند روزی تنها شده بود. از دور مدیر مدرسه را دید. با سرعت چند گام بلند برداشت. سکندری خورد. دستانش را باز کرد تا با صورت به زمین نخورد. مدیر مدرسه دستش را روی شانه‌های سمانه...

سیب سبز

نویسنده: نگین خسرجی دوباره با صدای فروشنده سرم را بالا بردم. دوباره اولین چیزی که دیدم همان شکم گنده فروشنده است. "- نه نمی شه." همراه با حرفش؛ سرش هم بالا رفت. مادرم سیب هایی که در پلاستیک گذاشته...

شاید دیگر هوایی نوزد

نویسنده: نرجس سالمی برای رفتن به دانشگاه عجله داشتم. ماشين ها توی ایستگاهِ بلوار به صف ایستاده بودند. هر راننده مسیرش را داد می زد. با ماشینِ مسیرِ دانشگاه سوار شدم. دوتا دانشجوي دختر و زنی قبل از...

التحرر

قَررتْ أن تغلقَ أبوابَ قلبِها وتُهاجر مِن أجل نفسها؛ فَوَضعت حقائبها على أكتافها وهاجرت. قَطفت نَجمَتُها من سماءِ المصير ووضعتها في حقيبتها كي تُنيرَ دربَها ولكن لا طريقَ آمن ولا نجمةَ تُضيء...

سه قصه کوتاه ۵۵ کلمه

(1) تکرار . . قصه تان را فریاد کنید بی وقفه، قلم را وحشی، روی سفیدی خیال رها کنید، مگر می شود جلوی فکر را گرفت.  استاد این را گفت و رفت کنار پنجره، برفها در حال آب شدن بودند، یواشکی سرکی کشید،...

دو قصه کوتاه ۵۵ کلمه

(1) ای تقصیر من نبود که! ای یک خط ممتد شد، نبایستی می زاشتمش از خطها رد شه از چهارخونه خودم، نفسش بلند بود و صداش، زدمش، افتاد، خندیدیم و خندید، اولش! ولی طولی نکشید که خنده هامون رو قورت دادیم! و من...

من و پنج شنبه ها

وای ساعت ۵:۰۰ عصره! جلسه شروع شد! آره باید بجنبم و لباسای بیرونمو تنم کنم. می‌دوم و می‌دوم؛ مثل کسی که برا زندگی‌ می‌جنگه .. اصلا شاید من هم دارم همین کار رو می‌کنم!!! کفشم رو پام می‌کنم و سریع از...

به کجا چنین شتابان…

زن، کیک پخته شده ی خود را در ظرف زیبایی قرار داد و با ظرافت خاصی آن را مطابق میل همسرش تزیین کرد... باعجله به اتاقش شتافت. لباسش را عوض کرد... رنگ قرمز را انتخاب کرد و آرایشی به همان سبک برچهره اش نشاند......

الهه

روایتگر زنان و دخترانی است که از بی پناهی یا بد سرپرستی رنج می برند ... کسانی که با جان و دل سعی در نگه داشتن باورشان در میان ازدحام پیرامون وقیح خود را دارند. الهه ... شخصیت خیالی اما در بردارنده ی...

چه زود دیر می شود !

پیرزن چادرش را بر سر کرد. عصای قدیمی خود را در میان انگشتانش فشرد و به آرامی از خانه اش خارج شد... به سختی اما پر امید قدم بر می داشت... دلش دیدار تنها فرزندش را می خواست... یک سالی می شد که او را ندیده...