چه زود دیر می شود !

پیرزن چادرش را بر سر کرد. عصای قدیمی خود را در میان انگشتانش فشرد و به آرامی از خانه اش خارج شد... به سختی اما پر امید قدم بر می داشت... دلش دیدار تنها فرزندش را می خواست... یک سالی می شد که او را ندیده...